![]() |
![]() |
|
| هدیه ای در حد بضاعت قلم، به مجاهدین راه خدا خصوصا شهدای دفاع مقدس |
|
كي بود كه نشناسدش. پيرمردها و پيرزن هاي فقير روستايي كه خرج زندگي و دوا و درمانشان را مي داد، سرباز وظيفه هاي پادگان كه مثل يكي از خودشان با آنها بود. مهمان خانه دار قزوين- رشت كه با آن همه مشغله گاه و بيگاه سراغشان را مي گرفت، يا «شكرعلي» آبكش پيرمرد فقير روستا كه از آمريكا برايش نامه مي نوشت؟ پيرمرد حق داشت بعد از شهادت، تنها سه روز در خانه ي خودش براي او مراسم بگيرد، پيرمرد عباس را شناخته بود. اصلا همه عباس را خوب شناخته بودند؛ عباس مرد خدا بود اين را من نمي گويم. پدرش مي گويد كه از همان بچگي اين را در او ديده بود، از همان وقتي كه مي ديد براي تزريقات از بيماران فقير پولي نمي گيرد. يا سال 1350 ه.ش. تو شهر لاواك آمريكا،پايگاه هوايي ريتيس؛ محل آموزش خلبان هاي اف-5. وقتي دانشجويي اعزامي از ايران بود. كارهايش طبق گزارش هاي مندرج در پرونده اش« غير نرمال» بود. نماز مي خواند و در دوره و در مكاني كه همه به فسق و فجور مباهات مي كنند او وسط اتاق خوابگاهش يك نخ كشيده بود تا هم اتاقي مشروب خورش اين طرف نيايد.خودش حتي پپسي هم نمي خورد چون كارخانه اش مال اسرائيلي هاست. كلنل باكستر وقتي به دفتر كارش برگشت جوان را كه احضار كرده بود ديد. يادش آمد شبي ديروقت كه با همسرش از مهماني برمي گشته او را ديده كه در خيابان هاي پايگاه مي دويده تا « شيطان را از خودش دور كند» حالا هم جوان داشت روي روزنامه هايي كه كف دفترش پهن كرده بود دولا راست مي شد كه بعد توضيح داد «از واجبات دينش هست الان وقتش بوده و كلنل هم كه نيامده بود» . كلنل زير پرونده اش را امضا كرد او خلبان شده بود. يا آن موقع كه فرمانده پادگان تبريز بود و آمده بود قزوين و براي اجراي تعزيه سوار اسب شد، فورا آمد پايين، چون يك لحظه احساس كرد غرور او را گرفته و ديگر سوار اسب نشد. ترسيد خودش را گم كند. اما عباس خودش را گم نكرد. هيچ چيز نتوانست عباس را گم كند. نه آن پست و مقام و نه حتي خانه هاي سازماني مخصوص افسران و اگر باور نمي كني از همان درجه داري بپرس كه عباس خانه ي خودش را به اصرار به او داد كه خانواده ي پرجمعيتي داشت و خودش به خانه ي كوچكتري رفت. انگار نه انگار كه خودش مقام ارشد است و او يك درجه دار. عباس بود كه براي اينكه بفهمد سربازان در چه شرايطي به سر مي برند، بعضي وقت ها مي رفت و به جايشان پاس مي داد . سرباز هم مي گفت:به كسي نگويي اين كار را كردي فرمانده مان بفهد بدبختم. حالا نمي دانست فرمانده شان دارد به جايش نگهباني مي دهد. يا نه برو از حميد احمدي بپرس، از آن پرسنل منطقه ي هوايي، از او كه عباس با دست هاي خالي ماشينش را بكسل كرد. چه حالي پيدا كرد احمدي وقتي ديد چند ماشين نظامي كنار آن مرد غريبه ايستادند و همگي شروع به سلام و احوالپرسي كردند و سرهنگ خطابش كردند. چقدر ترسيده بود، عقب عقب رفته بود و افتاده بود توي جوي آب. اما عباس جلو رفته بود و كمكش كرده بود از جوي بيايد بيرون با خنده گفته بود: « چرا داخل جوي آب رفتي؟ مي خواهي شنا كني» و آن روز بود كه احمدي او را شناخته بود، نه او را كه سرهنگ بابايي بود. او كه عباس بود؛ مرد خدا. پارتي بازي؟براي رفتن به مدرسه همسرش بايد بيست كيلومتر مي رفت و بيست كيلومتر برمي گشت با آن ترافيك سنگين و ماشين هاي سنگين كه در جاده بود.مي گفت«عباس تو را به خدا كاري كن با اين همه مشكلات حداقل راه من يك كم نزديك تر شود» مي گفت:« من اگر هم بتوانم- كه مي توانست- اين كار را نمي كنم. آنهايي كه پارتي ندارند پس چه كار كنند؟ ما هم مثل بقيه» يك شب آنقدر باران و برف آمده بود كه ساعت 5 مدرسه تعطيل شده بود آنها ساعت نه رسيدندو عباس را ديدند كه نگران دم در قدم مي زد. همسرش گفت:« خدا رو خوش مي آيد تو با اين همه كار و مشغله زير باران منتظر ما بماني؟ اگر مدرسه ام نزديكتر مي شد...» جوابش مثل هميشه بود« خون ما كه از بقيه رنگين تر نيست» سرتيپ كه شد به همسرش گفت: اين موتور خانه اسلحه خانه پايگاه هم جاي خوبي براي زندگي كردن است برويم آنجا؟»و همسرش ديگر فهميده بود كه هرچه مقام عباس بالا مي رود انگار بايد سادگي زندگيشان بيشتر شود. او هم اين سادگي را كه در كنار عباس تجربه كرده بود دوست داشت تهران كه رفتند به خاطر پستش پرواز را تقريبا برايش حرام كرده بودند اما او مي رفت از پايگاه هاي ديگر ايران پرواز مي كرد.کسی که طعم آسمان را چشیده ، پشت میزها را دوام نمی آورد ،در قفس ماندن را که هرگز ، بيهوده مي كوشيدند جان او را اينگونه حفظ كنند! بچه ها هم ديگر بابا را شناخته بودند، مهرباني بابا را؛ اين را آن وقتي فهميدند كه بابا تلويزيون رنگي اهدايي شان را داشت از خانه مي برد و آنها ناراحت بودند و بابا جلو آمد و گفت « بچه ها شما بابا را بيشتر دوست داريد يا تلويزيون رنگي را؟» و بچه ها گفتند« بابا را» بابا هم با مهرباني نگاهشان كرد و گفت« پس حالا كه شما بابا داريد، اجازه بدهيد من اين تلويزيون رنگي را به يكي از خانواده هاي شهدا بدهم تا دل بچه هاي اين شهيد كه بابا ندارند شاد شود» و از همان وقت بود كه ديگر بچه ها بابا را شناختند،بابا مرد خدا بود. و همسرش چقدر دلش گرفت وقتي عباس او را راهي خانه ي خدا كرد و خودش مجبور شد برود سمت خليج فارس. آخر باز منطقه حساس شده بود. قول داد با آخرين پرواز خودش را برساند، اما وقت رفتن حجاج به منا و عرفات بود و هنوز از عباس خبري نبود زنگ زد. گفت « پس چي شد؟ چرا نمي آيي؟» شنيد كه «بودن من ثوابش از حج بيشتر است.» گفت« مليحه مي رويد عرفات التماس دعا دارم براي خودت هم دعا كن از خدا صبر بخواه برگشتن مبادا گريه كني ناراحت بشوي تو قول دادي به من» گفت« از خدا صبربخواه ارتباطت را با امام زمان بيشتر كن». چه مي توانست بگويد، مردش مرد خدا بود، آنچه خدا مي گفت، مي كرد. و عباس نرفت، ماند جبهه و كاري كرد كه خدا به ديدار خودش بخواندش. عباس در آسمان طواف کرد، سعي و مروه را در اسمان رفت، در آسمان لبيك گفت، در آسمان قربانی داد! (ر.ك:سالگرد شهادت................ )
و عباس كاري كرد كه فرشته اي مامور شود جاي او در زمين به عرفات رود، فرشته اي كه روز عرفات هنگام دعا به چشم مسافر همافر سوم عبدالمجيد طيب، به شكل عباس ظاهر شد و عبدالمجيد ناباورانه به او چشم دوخت كه آنجا با لباس احرام در حال نيايش بود و بعد دوباره از جلو چشمش رفت. آخر عباس به جاي خانه ي خدا به زيارت خود خدا رفت، آخر او مرد خدا بود، آخر خدا اين را خوب مي دانست. منابع: وصيت نامه شهيد عباس بابايي: لينك هاي مرتبط: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 16:43 توسط جمعی از مشترکین امتداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امتداد یک ماهنامه ست ماهنامه ی راهیان نور و فرهنگ پایداری و البته پرمخاطب ترین نشریه از نوع خودش، خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان
این وبلاگ رو جمعی از مشترکین امتداد به راه انداخته اند، اهداف زیادی هم دارند مثلا: معرفی ماهنامه امتداد و نقد مطالب آن، ثبت آثار دوستداران شهدا که برای شهدا قلم می زنند. اطلاع رسانی از برنامه های فرهنگی در این مسیر که شما برای اینجا می فرستید. و از همه مهم تر معرفی شهدای شهر و روستای شما و تمام یادگاران دفاع مقدس که زحمت تهیه اش با شماست و خدا نکنه فراموش بشوند. و... امتداد ماهنامه ای ست که امیدواریم همیشه در مسیر خودش – در دفاع مقدس امروز- رو به جلو حرکت کنه و یک روزی همه ی مردممون جز همراهان و همسفرانش باشند. و اینجا وبلاگی ست که امیدواریم روزی تمام مشترکین امتداد جز نویسندگانش قرار گیرند. التماس دعای فرج و شهادت به امید ظهورش |
| خبرگزاری ها |
|
ایرنا شبکه اطلاع رسانی هادی |
| نویسندگان |
|
جمعی از مشترکین امتداد ياس ارغواني ارمیا باران ح.ر.س.ا |
|
RSS
|