![]() |
![]() |
|
| هدیه ای در حد بضاعت قلم، به مجاهدین راه خدا خصوصا شهدای دفاع مقدس |
|
به بهانه ي سال اصلاح الگوي مصرف در آمريكا باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم .نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی ، تدریس کنیم . چمران بالاخره به نتیجه رسید . برایم پیغام گذاشته بود « من رفتم .آنجا یک سکان دارهست. » و رفت لبنان. زندگي خانوادگي گفتند داماد بايد بيايد كادو بدهد به عروس. اين رسم ماست. داماد بايد انگشتر بدهد. من اصلا فكر اينجا را نكرده بودم. مصطفي وارد شد و يك كادو آورد، رفتم باز كردم ديدم شمع است. كادوي عقد، شمع آورده بود. متن زيبايي هم كنارش بود. سريع كادو را بردم قايم كردم. همه گفتند چي هست، گفتم «نميتوانم نشان بدهم» اگر ميفهميدند ميگفتند داماد ديوانه است. براي عروس كادو شمع آورده مهریه ام قرآن کریم بود و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل و اهل بیت و اسلام هدایت کند. در واقع هیچ وجهی در مهریه ام نبود.. خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد يتيم ... يادم هست اولين عيد بعد از ازدواجمان ( كه لبنانيها رسم دارند و دور هم جمع ميشوند ) مصطفي مؤسسه ماند نيامد خانه پدرم. آن شب از او پرسيدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نيامديد خانه پدرم» مصطفي گفت، الان عيد است خيلي از بچهها رفتهاند پيش خانوادههايشان اينها كه رفتهاند وقتي برگردند براي اين دويست، سيصد نفري كه در مدرسه ماندهاند تعريف ميكنند كه چنين و چنان. من بايد بمانم با اين بچهها ناهار بخورم سرگرمشان كنم كه اينها هم چيزي براي تعريف كردن داشته باشند». گفتم: «خوب چرا مامان برايمان غذا فرستاد نخورديد؟ و نان و پنير و چاي خورديد» گفت: «اين غذاي مدرسه نيست». گفتم: «شما دير آمديد بچهها نميديدند شما چي خوردهايد» اشكش جاري شد گفت: «خدا كه ميبيند» به مصطفی می گفتم« من نمی گویم خانه مجلل باشد، ولی یک مبل داشته باشد که ما چیز بدی از اسلام نشان نداده باشیم که بگویند مسلمان ها چیزی ندارند بدبختند» مصطفی به شدت مخالف بود می گفت« چرا ما این همه عقده داریم؟ چرا می خواهیم با انجام چیزی که دیگران می خواهند یا می پسندند نشان دهیم خوبیم؟ این آداب و رسوم ماست نگاه کنید این زمین چقدر تمیز است مرتب و قشنگ. این طوری زحمت شما هم کم می شود ، گرد و خاک کفش هم نمی آید روی فرش.» ما مجسمه های خیلی زیبا داشتیم که بابا از آفریقا آورده بود خودمان دوتا همه را شکستیم می گفت« این ها برای چه؟ زینت خانه باید قرآن باشد به رسم اسلام. به همین سادگی» وقتی مادرم گفت« شما پول ندارید من برایتان وسایل خانه می آورم» مصطفی رنجید گفت« مسئله پولش نیست مسئله زندگی من است که نمی خواهم عوض شود» در جبهه اصل ایده بود اصلا . لوله را دو تا سوراخ می گرد و می گفت « میخ بذارید این جا ، می شه خمپاره » . می شد. ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته ، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .یکی می پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی ، چی شد پس؟» گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» .گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.» بیست و شش تا موشک ِ خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت «بگیرمشان ، اگر شد استفاده کنیم .»گرفتیم ، درست کردشان ، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش. گفتم «شما حالتون خوش نیست. مریض شده ین.»گفت «نه ، خوبم. » گفتم « تب ولرز کرده ین؟» سرش را انداخت پایین. گفت « نه عزیز، گرسنه م . » دو روز چیزی نخورده بود. همه جا را دنبال غذا گشتم ؛ هیچی نبود، هیچی . یعنی یک ذره خرما یا قند هم نبود. رفتم پیش خانمش. گفتم « این جا چیزی پیدانمی شود، بگذارید برویم داخل شهر.»گفت «نه.» قایم شده بودم توی انبار. بغض کرده بودم و از گونی نان خشک ها، جاهایی که کپک نداشت می شکستم و می گذاشتم توی سینی. گریه ام بند نمی آمد. با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت ، نه شورای عالی دفاع . یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت « به دکتر بگو بیا تهران.» گفتم « عهد کرده با خودش ، نمی آد.» گفت « نه ، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده . » به ش گفتم . گفت « چشم. همین فردا می ریم.» خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب . حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای ، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش . منابع: شهيد مهدي باكري: زندگي خانوادگي مادربزرگ پرسيد « كدام يكي داماد است؟ » مهدي را نشان دادم « همون كه اوركت پوشيده» و لباس سبز سپاه كه شلوارش بالاي پوتين گتر شده و زانو انداخته بود. كل خريدمان يك حلقه بود كه به اصرار مهدي خريدم. يكي دو ساعت قبل از اينكه داماد بيايد حميد آقا برادر مهدي آمد و يك آيينه ي مستطيلي دور فلزي و دو جعبه سيب زرد آورد. بعد از ظهر روزي كه آمد گفت « يك كاغذ و مداد بردار چيزهايي رو كه لازم داريم بنويس يه روز كه وقت داري بريم خريد» مادرم از قبل برايم يك چيزهايي كنار گذاشته بود. به مهدي گفتم. راضي بود با همان ها شروع كنيم. مي خواستيم سبك باشيم و راحت هرجا خواستيم برويم. مهدي مي گفت « تو اگه زندگي مفصل بخواي وظيفه ي منه كه برات آماده كنم» اما هردومان اهل سادگي بوديم. مهدي هيچ وقت از غذا ايراد نگرفت. حتي نمي گفت چه غذايي دوست دارد. كم غذا هم بود اگر شبي خوب مي خورد يا توي رودربايستي مجبور مي شد زياد بخورد فرداش روزه مي گرفت. هفته ي دوم يك كاغذ آورد خانه و چسباندش به ديوار اتاق برنامه خودسازي بود كه امام سفارش كرده بود مهدي گفت « از همين امروز شروع مي كنيم» يكي از توصيه ها ورزش بود. هرهفته دوشنبه و پنج شنبه روزه مي گرفتيم. خرج خانه را حساب كرديم از دوهزار و هشت صد تومان حقوق دويست تومان ماند. مهدي براي خانواده هاي نيازمند مايحتاج خريد. گفتم « سر راهت نون بخر»يادش رفت دير هم رسيد نانوايي بسته بودزنگ زد به بچه هاي لشگر كه چندتا نان بياورند. يك دسته نان آورده بودند. مهدي گفت « اين همه نون را مي خواهيم چه كار؟»چندتا به اندازه ي مهماني آن شب برداشت و بقيه را فرستاد. از در آمد تو و گفت «اين هم نون» دستم را بردم جلو كه يك تكه از نان بكنم. گفت « تو نبايد ازين نان ها بخوري» گفتم « چرا؟» گفت « اين نون مال رزمنده هاست» گفتم« من هم زن رزمنده م» گفت « نه فقط رزمنده ها» شب را با خرده نان هايي كه داشتيم سر كردم. خيلي مراعات مي كرد به قول مادربزرگشان اين دو تا برادر مهدي و حميد را مي گفت، شورش را در آورده بودند. مي گفت « بريد ببينيد بعضي از همين پاسدارها به كجاها رسيده ند چه دم و دستگاهي به هم زده ند» و شاهد مثال مي آورد. مهدي شانه هاي مادربزرگ را بغل مي گرفت و تكان مي داد و مي گفت « مادربزرگ، ضند انگلاب شده اي ها.» و مي خنداندش. شايد تنها باري كه سرم داد زد به خاطر بيت المال بود. گفت اگر سبزي چيزي لازم دارم بنويسم بخرد. خودكارش را از گوشه ي اتاق برداشتم كه بنويسم، يك داد زد« اون خودكار رو بزار سرجاش» گفت « از خودكار خودمون استفاده كن اون مال بيت الماله، نه استفاده شخصي» ترسيدم فكر كردم چي شده من فقط مي خواستم اسم چندتا سبزي را بنويسم؛ همين. گفتم « تو ديگه خيلي سخت مي گيري» تا آمدم از فلان و بهمان بگويم گفت« به كسي كار نداشته باش. ما بايد ببينيم حضرت علي و امام چطور زندگي مي كنند.» در جبهه موتور آيفا (ماشين جنگي) كه پر از مهمات بود آتش گرفته بود. كسي جرأت نميكرد جلو برود ، چون هر لحظه احتمال انفجار كل ماشين وجود داشت . آن مهمات هم رگ حياتي بچههاي خط بود و اگر از بين مي رفت ،همة بچهها شهيد ميشدند. يِهو ديدند آقا مهدي نيست . تازه متوجه شدند كه لباسش را درآورده و خاك را با آن جمع ميكند و روي آتش ميريزد. مرتضي فرياد زد: «آقا مهدي مواظب باش كاميون داره منفجر ميشه!»آقا مهدي گفت: «عوض ترسيدن يه مقدار به فكر رزمندهها باشين. اين مهمات رگحيات رزمندههاست» . بچهها جلو آمدند كمك آقا مهدي، چند لحظه بعد آتش خاموش شد و مهمات هم سالم ماند. گفته بود: «آقا مهدي، ناسلامتي شما فرماندة لشكر ما هستيد. اقلاً حساب آبروي ما را بكن! دست از سر كچل اين پوتينهاي مادر مرده بردار!» جواب شنيد: «تازه تعميرند! چند هزار كيلومتر ديگر كار ميكنند! » بچه ها پوتين كهنه اش را برداشته بودند و پوتين نو جايش گذاشته بودند .آقا مهدي وقتي فهميد ، ناگهانبر آشفت و گفت: «بندة خدا! كار خوبي نكردي. مگه خودم نميتونم پوتينام رو عوض كنم؟ بابا! من دلم ميخواد تا وقتي كفش و لباسم قابل استفاده است، از آن استفاده كنم. اگر پوتين نو اضافه داريد، به آن بچههايي ميرسد كه درس را ول كرده و به جبهه آمدهاند.» تكه ناني را از گوني بيرون آورد و به من نشان داد و گفت: « برادر رحمان! اين نان را ميشود خورد؟!» گفتم: « بله آقا مهدي،ميشود. » دوباره دست درگوني كرد و تكه نان ديگري را از داخل گوني بيرون آورد وگفت: « اين را چطور؟ » من سرم را پايين انداختم. چه جوابي ميتوانستم بدهم؟ آقا مهدي ادامه داد : « الله بندهسي ، چرا كفران نعمت ميكنيد؟ آيا ميدانيد كه اين نانها با چه مصيبتي از پشت جبهه به اينجا ميرسد؟… هيچ ميدانيد كه هزينة رسيدن هر نان از پشت جبهه به اينجا لااقل ده تومان است؟ چه جوابي داريد كه به خدا بدهيد… » آقا مهدي به كنار سنگرها كه رسيد، شروع كرد به جمع آوري آشغالهاي سنگر . خجالت كشيديم، ميخواستيم برويم و نگذاريم اما مي دانستيم كه زير بار نميرود. براي همين آستينهايمان را بالا زديم و به كمكش رفتيم. كمي از محوطه را تميز كرده بوديم كه آقا مهدي از بين آشغالها يك بسته صابون و يك قوطي خرما پيدا كرد . ـ« ببينيد با بيت المال مسلمين چه مي كنند ؟ ... مي دانيد اينها را چه كساني به جبهه ميفرستند؟ ... مي دانيد از پول چه كساني اينها تهيه مي شود ؟ ... چه جوابي به خدا داريد بدهيد ؟ اين چه وضعي است ؟... چرا كفران نعمت مي كنيد ؟ ... چرا كوتاهي مي كنيد؟ ... مسؤول اينجا را پيدا كنيد ... مسؤول اينجا كيه ؟ بياد جواب بده !» از بس آمبولانس اين طرف و آن طرف رفته بود، يكي از يخچالهاش شكسته بود. زنگ زد به من و گفت: «خسارت اين يخچال چقدر ميشه؟» گفتم: «براي شما هيچي.» گفت : «مگه بيتالمال من و تو داره كه اين جوري حرف ميزني؟» گفت :«ازت راضي نيستم.» پرسيدم: «براي چي؟» گفت: «چرا مواظب بيتالمال نيستي؟ ميدوني اينا رو كي فرستاده؟ ميدوني اينا بيتالمال مسلموناس؟ شهيد داديم واسة اينا! همهش امانته!» گفتم : «حاجي ميگي چي شده يا نه؟» دستش را باز كرد. چهار تا حبّه قند خاكي، توي دستش بود. دَمِ درِ چادر تداركات پيدا كرده بود. بعدش شروع كرد به بازديد. يخ نميرفت توي كلمن. با مشت كوبيدم روش. به من گفت: «الله بندهسي، توي خونة خودت هم اينجوري تو كلمن يخ ميريزي؟ اگه مادرت بفهمه اين بلا رو سر كلمن ميآري چي ميگه؟» اگر ميخواست از تبريز با ماشين سپاه برود قم و به خانوادة حميد سر بزند ؛به من ميگفت: «يادت باشد اين مسير را حساب كنم و پولش را بدهم به سپاه.» با اينكه كاغذ نبود و كشيدن نقشة پادگان روي زيلوي كف چادر آنهم با دست كار مشكلي بود ، اما وقتي يكي از بچه ها پاكت نامه اي را آورد ، آقا مهدي گفت :« حيف است ، براي اين كاغذ كلي هزينه صرف شده تا رزمنده ها روي آن نامه بنويسند.» منابع: زندگينامة سردار شهيد، سرلشكر پاسدار، مهندس، مهدي باكري ، زندگینامه شهید مهدی باکری به روایت همسرش شايد ادامه داشته باشد... لينك مرتبط: چرا براي شهدا اصلاح الگوي مصرف و رعايت آن اينقدر مهم بود؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 8:16 توسط جمعی از مشترکین امتداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امتداد یک ماهنامه ست ماهنامه ی راهیان نور و فرهنگ پایداری و البته پرمخاطب ترین نشریه از نوع خودش، خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان
این وبلاگ رو جمعی از مشترکین امتداد به راه انداخته اند، اهداف زیادی هم دارند مثلا: معرفی ماهنامه امتداد و نقد مطالب آن، ثبت آثار دوستداران شهدا که برای شهدا قلم می زنند. اطلاع رسانی از برنامه های فرهنگی در این مسیر که شما برای اینجا می فرستید. و از همه مهم تر معرفی شهدای شهر و روستای شما و تمام یادگاران دفاع مقدس که زحمت تهیه اش با شماست و خدا نکنه فراموش بشوند. و... امتداد ماهنامه ای ست که امیدواریم همیشه در مسیر خودش – در دفاع مقدس امروز- رو به جلو حرکت کنه و یک روزی همه ی مردممون جز همراهان و همسفرانش باشند. و اینجا وبلاگی ست که امیدواریم روزی تمام مشترکین امتداد جز نویسندگانش قرار گیرند. التماس دعای فرج و شهادت به امید ظهورش |
| خبرگزاری ها |
|
ایرنا شبکه اطلاع رسانی هادی |
| نویسندگان |
|
جمعی از مشترکین امتداد ياس ارغواني ارمیا باران ح.ر.س.ا |
|
RSS
|