سال 61 داشتیم آماده می‌شدیم برای عملیات محرم. من هم تازه جانشین مهدی شده بودم. تقریباً كارهای تاكتیكی و شناسایی‌مان كامل بود. كانالی را دشمن به عنوان مانع كنده بود كه می‌گفتند «ضد خودرو» و تقریباً پنج متر عرض و سه تا چهار متر هم عمق داشت.

 

 

 خلاصه معبرهایمان جواب داده بود. گردانهایمان زیر پای دشمن بودند و به قول خودمان: همه چی ردیف بود.

 

خودمان هم گرفتیم توی سنگر راحت خوابیدیم كه شب بعد، عملیات را داشته باشیم. حشرات آنجا خیلی زیاد بود، عقرب و رتیل داشت.

 

 

یكباره آخر شب سردم شد. بیدار شدم. یك لحظه حس كردم چیزی گوشة سنگر غیر طبیعیه! اول ترسیدم نكنه حشره كسی را زده؟

 

 

 یك مقدار بیشتر دقت كردم، دیدم مهدی است. برزنت كف سنگر را زده بود كنار و صورتش را به طور كامل گذاشته بود روی خاك و حالا توی شرایطی كه همة كارهای عملیات ردیف بود، داشت با خدا مناجات می‌كرد و می‌گفت: خدایا، ما هر كاری از دستمان برمی‌آمد، كردیم. از اینجا به بعدش با تو!

 

 

 

توی اون فضایی كه همة تلاشش را كرده بود و مطمئن به حركت بود، باز اون‌طوری گریه می‌كرد و این حالاتش ما را كه غافل بودیم، بعضی وقتها به خود می‌آورد.

 

 

امتداد شماره 2 / صحفه 11؛ خدایا ما هر كاری از دستمان برمی‌آمد، كردیم

 

 

 

پ.ن. کاش جنگ امروز  را باور کنیم

 

 

 

صلوات