پست ثابت: فراخوان وبلاگی "چی شد با شهدا آشنا شدم؟"


السلام عليكم يا اولياء اللّه و احبائه

السلام عليكم يا اصفياء اللّه و اودائه

السلام عليكم يا انصار دين اللّه

به تاریکی خو نگرفتید آنقدر به دنبال نور بودید که مثل ستاره شدید

راه را با این ستاره ها می توان یافت

آشنایی با شما نور را به دلهای ظلمت زده برمی گرداند

آشنایی با شما ، معنی ناب انسان بودن را تذکر می دهد

آشنایی با شما زیبا زندگی کردن را می آموزد، عاشق بودن را، جان فشاندن در راه معشوق را

شکاف نسل ها، الگوهای دروغین و تبلیغات مسموم نباید بین ما و شما فاصله بیندازد

ای کاش همه با حقیقت شما آشنا شوند-هرکس در حد سعه اش-

دستمان را بگیرید که شما زنده ی جاویدید و ما ... منتظر

....

فراخوان وبلاگی " چی شد با شهدا آشنا شدم؟ "

برای شرکت در این فراخوان ، خاطره های زیباتون از آشنایی با شهدا را بنویسید و در صورت تمایل به ما هم اجازه دهید آن را در این وبلاگ بازنشر دهیم

دوستانی که وبلاگ ندارند هم می توانند خاطرات خود را به ایمیل ما ارسال کنند:

razmandeh14@gmail.com

یا در قسمت نظرات همین وبلاگ کامنت بزارن فقط در هر حالت یک راه ارتباطی بزارید تا اگه قسمتی از خاطره تون برامون سوال برانگیز شد یا نامفهوم بود یا به هر دلیلی احتیاج به توضیح داشت ، بتونیم ازتون بپرسیم


اطلاع رسانی این طرح در نت و خارج از نت و خصوصا جمع آوری و ارسال خاطرات اطرافیان تون نیز کمک مضاعف شما به این طرح است.

اجرکم عندالله

...

خاطره های شرکت یافته در این فراخوان تا این لحظه: چی شد با شهدا آشنا شدم؟

خادم المهدی های طرح : لیست خادمان افتخاری فراخوان وبلاگی "چی شد با شهدا آشنا شدم؟" تا این لحظه


راستی نوشت: دوستانی که مایل هستند از طرح های جدید مشابه مطلع شوند، حتما در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوند. دوستانی هم که مایلند از به روز شدن وبلاگ و خاطره های جدید مطلع بشوند در قسمت نظرات ایمیل شون و تمایلشون برای دریافت خبر به روز رسانی وبلاگ رو اعلام کنند.




هشتمین خاطره ی چی شد با شهدا آشنا شدم؛ از کربلا تا کربلا

سلام

من دیشب از راهیان نور رسیدم...

من 16 ساله....

با تمام روحم...

با تمام وجودم رفتم و یه طور دیگه شدم....

اتفاقی برام افتاد که تا الان به هیچکس نگفتم ولی اینجا میگم

امیدوارم

ادامه نوشته

هفتمین خاطره ی چی شد با شهدا آشنا شدم؛ شهیدی با چشمان همیشه خندان

خاطره ای که منو بیدار کرد:

وقتی با کاروان راهیان نور عازم سرزمین نور شدم یکی از همسفرانم گفت که سعی کن با شهدا انس بگیری انها با ما حرف میزنند این ما هستیم که آنها را نمیفهمیم...

این حرف مرا تحت تاثیر قرار داد چون تا آن لحظه هیچ شناختی نسبت به شهدا نداشتم تقریبا با جنگ و شهدا بیگانه بودم. تصمیم گرفتم اولین عکسی که از شهیدی میبینم عکسش را با گوشی بگیریم و سعی کنم بشناسمش.

در تنگه مرصاد دنبال عکسی از شهدا بودم تعداد عکسها زیاد بود یکی از آنها را اتفاقی انتخاب کردم و با گوشی ام عکسش را انداختم. ولی بعدا متوجه شدم که اسم آن شهید بزرگوار در عکسی که گرفته بودم نیفتاده است با خود گفتم به یکی نشان میدهم و اسمش را میپرسم.

در پادگان دوکوهه در جایی مستقر شدیم که

ادامه نوشته

ششمین خاطره ی چی شد با شهدا آشنا شدم؛ کلیپی از شهدا تکانم داد

بسم رب الشهید...

مِن الحقیر الی الشهید..!

سلام...سلام ای سردارانِ شهید...سلام حاج ابراهیم...حاج حسین...حاج مهدی...آقاسیدمرتضی...سلام ای شهدای گمنام...سلام ای لاله های بی نام ونشون...سلام به همتون...

از کجا بگم ...!؟ازچی بگم...!؟ازحرفای نانوشته یا از درددلای خاک خورده...!؟ از

ادامه نوشته

پنجمین خاطره ی چی شد با شهدا آشنا شدم؛ وقتی که وبلاگ زدم

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام

خانواده ی من ولایتمدارن ولی خیلی قاطی سیاست نمیشن ، البته نمیشدن تا اینکه من شدم. بدتر از اون مدرسه ای بود که میرفتم که یک بار یادم نمیاد در طول این 12 سال از امام و شهدا در آن یاد بشه یا حتی موقع دعا اسمشون آورده بشه !

مدرسه رفتن من با فتنه ی سال 88 تموم شد و منم زدم تو خط ولایتمداری یعنی میشه گفت اعتقادات من از سال 88 به عرصه ی ظهور درآمد

پدرم مدت ها بود اصرار داشتن که

ادامه نوشته

چهارمین خاطره ی چی شد با شهدا آشنا شدم؛ از وقتی چشم باز کردم...

سلام و صلوات خدا بر رسول مهربانی حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله وسلم) واهل بیت طاهرینش

و سلام بر شما ... ان شاءالله این راه را با کمک نور شهدا به بقیه بشناسونیم.

من از اون موقعی که چشم باز کردم1 با شهدا آشنا شدم وقتی که توی محله مون آزاده ای می آمد و من و خواهرم که 3-4ساله بودیم را می بردند به دیدنشون و آزاده صورت مارا غرق بوسه می کرد و این را می گفتند که ایشان با پدرت دوست بوده و با هم با دشمن جنگیدند...

ما اون موقع خانه مادربزرگم زندگی می کردیم دوستان پدر

ادامه نوشته

سومین خاطره ی چی شد با شهدا آشنا شدم؛ سفر راهیان نور

باسلام وخسته نباشید از طرح خوبتون!

آشنایی  من باشهدای عزیزمون برمی گردد به سفر راهیان نور.

یادمه سوم راهنمایی بودم که قرار بود دانش آموزان را به مناطق عملیاتی جنوب ببرند تازه راهیان نور راه افتاده بود. من هم دلم می خواست برم ولی پدرم چون سنم کم بود و تاحال بدون خانواده به مسافرت نرفته بودم موافقت نمی کرد بالاخره با اصرار من و یکی از بچه های همسایه که هم مدرسه ای بودیم و قرار بود باهم برویم موافقت پدرم را جلب کردیم و با خوشحالی ثبت نام کردیم.

خلاصه به مناطق رفتیم برای بچه ی 14 ساله ای مثل من سفر به مناطق بیشتر تازگی ،تجربه ،جالب بودن به همراه داشت تا معرفت به شهدا!

یادمه شلمچه که رفتیم

ادامه نوشته

دومین خاطره ی چی شد با شهدا آشنا شدم؛ بهترین اتفاق زندگی...

بسم الله الرحمن الرحیم

بهترین اتفاق زندگی...

وقتی با بزرگترین اتفاق زندگی‌ات روبرو می‌شی، هیچ نشانه‌ای وجود نداره که بفهمی با بهترین اتفاق زندگی‌ات مواجه شدی! فقط وقتی سال‌ها بگذره می‌فهمی که اون لحظه چه نقطه‌ی عطفی در زندگی‌ات اتفاق افتاده. نقطه‌ی عطف اونجاست که موجی نامرئی بیاد و همه‌ی احساست رو زیر و رو کنه و فرصتی تازه پیش روی تو بذاره برای این‌که بتونی دنیا رو از دریچه‌ی دیگه‌ای ببینی…

نقطه‌ی عطف زندگی من 5-6 سال پیش اتفاق افتاد و امروز می‌فهمم که چقدر بزرگ بود.

اون موقع یه بچه‌ی بازیگوش دبیرستانی بودم. مثل اکثر بچه‌های توی اون سن، بزرگترین هدف پیش رو برام قبولی توی کنکور بود. هیچ ردپایی از
ادامه نوشته

اولین خاطره ی چی شد با شهدا آشنا شدم؛خواندن یک زندگینامه ی واقعی

با اینکه از بچگی شیفته ی کتاب خوندن بودم و تقریبا همه جور کتابی را با اشتیاق می خواندم اما زندگینامه های شهدا جزء اون دسته از کتابهایی بود که به سراغشون نمی رفتم.

شاید دلیلش فضای رسانه ای زمان کودکی هایم بود فیلم ها و سریالهایی که در مورد دفاع مقدس در ذهنم مانده بود زندگینامه ای زیبایی از شهدا -خصوصا زندگی خانوادگی شان- را در ذهن کودکانه ام نقش نمی بست.

به نظرم خشک و بی روح می آمد و آنقدر این مساله قوی در ذهنم مانده بود که بعدها وقتی فیلم ها و سریالهایی را دیدم که اصلا انگار دفاع مقدس بهانه بوده تا از یک داستان عاشقانه بین دو انسان کاری ساخته شود هم ذره ای آن تصور اولیه را تغییر نداد.خیلی مذهبی بودم ها، آرزوی شهادت در دل من هم بود اما هرگز نمی خواستم چنین زندگی ای داشته باشم...

گذشت و گذشت تا

 

ادامه نوشته