سید مرتضی آوینی:
در نزدیكی پاسگاه شلمچه، كه بیش از چند ساعتی از تسخیر آن
نمیگذشت، حسن بر صدق وعدههای خدا گواهی داد و به آن حیاتی كه خداوند
به احدی از آدمیان جز شهدا عطا نفرموده است نائل آمد و از سر این سخن
نیز كسی جز شهید آگاه نیست.
گفتند كه حسن هادی دانشجو بود، اما نگفتند كه او همواره میترسید از
اینكه مبادا دانشگاه او را از مردم و راه آنان جدا كند. مردم ما امروز
مظهر عشق و اطاعت و وفا هستند و حسن دریافته بود كه آنچه او را از مردم
دور كند، از خدا دور كرده است.
در یكی از وصیتنامههایی كه از او مانده است میخوانیم:
«خدایا چه
كنم؟ درد شرك وجودم را میآزارد. چه خوب مشخص است. حالا دیگر چه كسی
ادعای پیشتاز بودن دارد؟
واقعاً جبهه برای انسان محك محكمی است. در این
شرایط سخت، انسان چه عهدها كه با خود نمیبندد و چه قولها كه به خود
نمیدهد.
حالا انسان میفهمد كه اساس تمام امور، باور است و این شك است
كه انسان را با درد و رنج هزار تكه میكند.»
«وای از پیچیدگی نفس انسان! وای از پیچیدگی نفس انسان! شیطان را از در
میرانی، از