مادر که فوت کرد نه گریه کرد نه سروصدا راه انداخت هیچی فقط نشست تا صبح بالای سرش قرآن خواند

 

 

می خواستیم برای مادر خیرات کنیم

 

محمد گفت:« به جای شام و ناهار و ازین جور خرج ها ، با پولش کتاب بخریم برای بچه های روستا»

 

بعد ساکت شد. انگار بغضش گرفت. باز گفت: « این طوری مادر راضی تره »

 

 

یادگاران 16 / کتاب رهنمون/ انتشارات روایت فتح

 

 

 

                                                        صلوات