اولین خاطره ی چی شد با شهدا آشنا شدم؛خواندن یک زندگینامه ی واقعی
با اینکه از بچگی شیفته ی کتاب خوندن بودم و تقریبا همه جور کتابی را با اشتیاق می خواندم اما زندگینامه های شهدا جزء اون دسته از کتابهایی بود که به سراغشون نمی رفتم.
شاید دلیلش فضای رسانه ای زمان کودکی هایم بود فیلم ها و سریالهایی که در مورد دفاع مقدس در ذهنم مانده بود زندگینامه ای زیبایی از شهدا -خصوصا زندگی خانوادگی شان- را در ذهن کودکانه ام نقش نمی بست.
به نظرم خشک و بی روح می آمد و آنقدر این مساله قوی در ذهنم مانده بود که بعدها وقتی فیلم ها و سریالهایی را دیدم که اصلا انگار دفاع مقدس بهانه بوده تا از یک داستان عاشقانه بین دو انسان کاری ساخته شود هم ذره ای آن تصور اولیه را تغییر نداد.خیلی مذهبی بودم ها، آرزوی شهادت در دل من هم بود اما هرگز نمی خواستم چنین زندگی ای داشته باشم...
گذشت و گذشت تا دوران دانشجویی ام تو ایام نمایشگاه بین المللی کتاب تهران -که البته من موفق نشده بودم برم- یکی از دوستانم رو در سرویس دانشگاه دیدم او با شوق گفت که تازه از نمایشگاه برگشته و کتابهای خیلی خوبی هم خریده
با اشتیاق گفتم چی خریدی؟ الان همرات هست؟
او هم گفت: آره! اما نشونت نمی دم. چون تا ببینی عاشقشون می شی می بریشون منم امروز می خوام برم شهرمون کتابها رو هم ببرم خونه مون بخونم
کلی اصرار کردم و قول دادم که کتابها رو بهش پس می دم تا با هیجان یکی از کتاب ها رو از کیفش در آورد و نشونم داد یک کتاب خیلی کم حجم
تو دستام گرفتم و عنوانش رو خوندم : نیمه ی پنهان ماه 2. همت به روایت همسر شهید!
ای بابا! اینکه زندگینامه یک شهید بود! تمام تلاشم رو کردم تا صورتم کج و کوله نشه و نخوره تو ذوق دوستم الکی لبخند زدم و کتاب رو باز کردم صفحه ی اولش رو خوندم رفتم صفحه ی دوم که نزدیک دانشکده رسیدیم کتاب برایم جذاب بود! به دوستم گفتم الان ساعت نزدیک ده هستش، تو ساعت دو می ری خونتون دیگه ؟ من تا اون موقع کتاب رو بهت می رسونم
گفت: می دونستم خیلی خب
یک راست رفتم تو کتابخونه کتاب رو می خوندم و اشک می ریختم بی مهابا بدون توجه به دیگران و فقط به خدا التماس می کردم هیچ آشنایی منو نبینه نمی خواستم حتی به اندازه ی یک سلام علیک از خوندن کتاب عقب بمونم چه برسه به کنجکاویهاشون بابت اشک ریختن هام.، همکلاسی هام می آمدند و می رفتند و هیچ کدوم انگار منو ندیده بودند کتاب تموم شد ساعت 11 بود باید می رفتم سر کلاس
کتاب عجیبی بود من مدتی به شدت رمان می خوندم رمان ها هم یا عاشقانه اند یا جنایی که باز همان ها هم معمولا یک جورایی عاشقانه اند با اینکه آنها واقعی نبوده اند و شخصیت هاشون هم واقعی نبود و نویسنده هم دستش باز بود برای تخیل، برای قهرمان پروری، اما همه ی آنها حتی قابل مقایسه نبود با همین چند صفحه زندگینامه ی واقعی با آدمهای واقعی . همه شان رنگ می باختند پیش این همه عشق این همه خوبی این همه زیبایی
از همان جا شروع شد شروع کردم به مطالعه درباره ی زندگی شهدا تمام مجموعه نیمه ی پنهان ماه را خواندم بعد هم کتابهای دیگر ...
برایم ثابت شد تنها کسی می تواند زیبا از دنیا برود که زیبا زندگی کرده باشد این مرگ عاشقانه برای کسی ست که در منتهای سعه اش بهترین فرزند، بهترین برادر، بهترین همسر، بهترین پدر، بهترین شهروند، بهترین شاگرد، بهترین دانشجو و ...و ... و در یک کلام بهترین بنده ی خدا بوده است.
حتی شهدایی که مدتی این چنین نبوده اند و بعدها دچار تحول شده بودند از لحظه ی تحولشان بهترین می شدند که پسندیده می شدند
برایم ثابت شد برای شهید شدن برای اینکه خدا تو را بپسندند باید در همین دنیا پسندیده شوی باید مومنان شیفته ی تو باشند و منافقان کینه ات را به دل بگیرند باید مظلومان به تو امید ببندند و ظالمان از تو بترسند نباید کوچک باشی باید هدفت بزرگ باشد جهانی باشد تا مهدوی شوی باید تا جایی که می توانی قرآنی شوی الهی شوی چون عاشق رنگ معشوق می گیرد و شهادت همان لحظه هست که رخ می دهد
این چیزها را که بدانی می فهمی مقام شهدا را و می فهمی در کنجی نشستن و شهادت را ارزو کردن کافی نیست باید خیلی جدی خوب شوی نهایت خوبی، باید خیلی جدی خار چشم دشمنان دین شوی باید خیلی جدی بزرگ شوی به بزرگی انتظار مهدی موعود، باید خیلی جدی نفست را تربیت کنی ولایت مدار شوی باید خیلی جدی درون و بیرونت را خداپسندانه کنی
من از خدا می خواهم که در اشک هایم متوقف نشوم که در قدم هایم متوقف نشوم من از خدا عاجزانه مسئلت دارم دستانم را بگیرد تا همانی شوم که او می پسندد در منتهای بندگی، من از خدا می خواهم که برسم به جایی که دیگر "من" نباشد که شهید شوم
شاید دلیلش فضای رسانه ای زمان کودکی هایم بود فیلم ها و سریالهایی که در مورد دفاع مقدس در ذهنم مانده بود زندگینامه ای زیبایی از شهدا -خصوصا زندگی خانوادگی شان- را در ذهن کودکانه ام نقش نمی بست.
به نظرم خشک و بی روح می آمد و آنقدر این مساله قوی در ذهنم مانده بود که بعدها وقتی فیلم ها و سریالهایی را دیدم که اصلا انگار دفاع مقدس بهانه بوده تا از یک داستان عاشقانه بین دو انسان کاری ساخته شود هم ذره ای آن تصور اولیه را تغییر نداد.خیلی مذهبی بودم ها، آرزوی شهادت در دل من هم بود اما هرگز نمی خواستم چنین زندگی ای داشته باشم...
گذشت و گذشت تا دوران دانشجویی ام تو ایام نمایشگاه بین المللی کتاب تهران -که البته من موفق نشده بودم برم- یکی از دوستانم رو در سرویس دانشگاه دیدم او با شوق گفت که تازه از نمایشگاه برگشته و کتابهای خیلی خوبی هم خریده
با اشتیاق گفتم چی خریدی؟ الان همرات هست؟
او هم گفت: آره! اما نشونت نمی دم. چون تا ببینی عاشقشون می شی می بریشون منم امروز می خوام برم شهرمون کتابها رو هم ببرم خونه مون بخونم
کلی اصرار کردم و قول دادم که کتابها رو بهش پس می دم تا با هیجان یکی از کتاب ها رو از کیفش در آورد و نشونم داد یک کتاب خیلی کم حجم
تو دستام گرفتم و عنوانش رو خوندم : نیمه ی پنهان ماه 2. همت به روایت همسر شهید!
ای بابا! اینکه زندگینامه یک شهید بود! تمام تلاشم رو کردم تا صورتم کج و کوله نشه و نخوره تو ذوق دوستم الکی لبخند زدم و کتاب رو باز کردم صفحه ی اولش رو خوندم رفتم صفحه ی دوم که نزدیک دانشکده رسیدیم کتاب برایم جذاب بود! به دوستم گفتم الان ساعت نزدیک ده هستش، تو ساعت دو می ری خونتون دیگه ؟ من تا اون موقع کتاب رو بهت می رسونم
گفت: می دونستم خیلی خب
یک راست رفتم تو کتابخونه کتاب رو می خوندم و اشک می ریختم بی مهابا بدون توجه به دیگران و فقط به خدا التماس می کردم هیچ آشنایی منو نبینه نمی خواستم حتی به اندازه ی یک سلام علیک از خوندن کتاب عقب بمونم چه برسه به کنجکاویهاشون بابت اشک ریختن هام.، همکلاسی هام می آمدند و می رفتند و هیچ کدوم انگار منو ندیده بودند کتاب تموم شد ساعت 11 بود باید می رفتم سر کلاس
کتاب عجیبی بود من مدتی به شدت رمان می خوندم رمان ها هم یا عاشقانه اند یا جنایی که باز همان ها هم معمولا یک جورایی عاشقانه اند با اینکه آنها واقعی نبوده اند و شخصیت هاشون هم واقعی نبود و نویسنده هم دستش باز بود برای تخیل، برای قهرمان پروری، اما همه ی آنها حتی قابل مقایسه نبود با همین چند صفحه زندگینامه ی واقعی با آدمهای واقعی . همه شان رنگ می باختند پیش این همه عشق این همه خوبی این همه زیبایی
از همان جا شروع شد شروع کردم به مطالعه درباره ی زندگی شهدا تمام مجموعه نیمه ی پنهان ماه را خواندم بعد هم کتابهای دیگر ...
برایم ثابت شد تنها کسی می تواند زیبا از دنیا برود که زیبا زندگی کرده باشد این مرگ عاشقانه برای کسی ست که در منتهای سعه اش بهترین فرزند، بهترین برادر، بهترین همسر، بهترین پدر، بهترین شهروند، بهترین شاگرد، بهترین دانشجو و ...و ... و در یک کلام بهترین بنده ی خدا بوده است.
حتی شهدایی که مدتی این چنین نبوده اند و بعدها دچار تحول شده بودند از لحظه ی تحولشان بهترین می شدند که پسندیده می شدند
برایم ثابت شد برای شهید شدن برای اینکه خدا تو را بپسندند باید در همین دنیا پسندیده شوی باید مومنان شیفته ی تو باشند و منافقان کینه ات را به دل بگیرند باید مظلومان به تو امید ببندند و ظالمان از تو بترسند نباید کوچک باشی باید هدفت بزرگ باشد جهانی باشد تا مهدوی شوی باید تا جایی که می توانی قرآنی شوی الهی شوی چون عاشق رنگ معشوق می گیرد و شهادت همان لحظه هست که رخ می دهد
این چیزها را که بدانی می فهمی مقام شهدا را و می فهمی در کنجی نشستن و شهادت را ارزو کردن کافی نیست باید خیلی جدی خوب شوی نهایت خوبی، باید خیلی جدی خار چشم دشمنان دین شوی باید خیلی جدی بزرگ شوی به بزرگی انتظار مهدی موعود، باید خیلی جدی نفست را تربیت کنی ولایت مدار شوی باید خیلی جدی درون و بیرونت را خداپسندانه کنی
من از خدا می خواهم که در اشک هایم متوقف نشوم که در قدم هایم متوقف نشوم من از خدا عاجزانه مسئلت دارم دستانم را بگیرد تا همانی شوم که او می پسندد در منتهای بندگی، من از خدا می خواهم که برسم به جایی که دیگر "من" نباشد که شهید شوم
خادم الشهدا
..................................
لینکهای مرتبط:
شما هم دعوتید: دعوت نامه ی فراخوان وبلاگی "چی شد با شهدا آشنا شدم؟"
خاطره های شرکت یافته در این فراخوان تا این لحظه
اگه شما هم از خانواده شهدا هستید یا از آشنایی با شهدا خاطره ی جالبی دارید لطفا همین الان خاطره تونو بفرستید و به همراهان این فراخوان وبلاگی بپیوندید
ان شاء الله از بهترین یاران و کمک کاران امام زمان عج قرار بگیرید در زمان غیبت و ظهورشان
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۱ ساعت 19:30 توسط خادم الشهدا
|
خط شهدا خطی ممتد است که از هبوط آدم آغاز شده و تا عروج آخرین انسان ادامه خواهد داشت