بسم الله الرحمن الرحیم

بهترین اتفاق زندگی...

وقتی با بزرگترین اتفاق زندگی‌ات روبرو می‌شی، هیچ نشانه‌ای وجود نداره که بفهمی با بهترین اتفاق زندگی‌ات مواجه شدی! فقط وقتی سال‌ها بگذره می‌فهمی که اون لحظه چه نقطه‌ی عطفی در زندگی‌ات اتفاق افتاده. نقطه‌ی عطف اونجاست که موجی نامرئی بیاد و همه‌ی احساست رو زیر و رو کنه و فرصتی تازه پیش روی تو بذاره برای این‌که بتونی دنیا رو از دریچه‌ی دیگه‌ای ببینی…

نقطه‌ی عطف زندگی من 5-6 سال پیش اتفاق افتاد و امروز می‌فهمم که چقدر بزرگ بود.

اون موقع یه بچه‌ی بازیگوش دبیرستانی بودم. مثل اکثر بچه‌های توی اون سن، بزرگترین هدف پیش رو برام قبولی توی کنکور بود. هیچ ردپایی از پایبندی به دیانت در من نبود جز نماز و روزه و یه حس ناشناخته‌ی مرموز در قلبم به اسم «مهر علی» که از کم و کیفش سردرنمی‌اوردم. الکی خوش بودم! چیزی توی زندگی کم نداشتم. به بهترین مدرسه‌ی شهر می‌رفتم. دوستای عجیب و غریبی داشتم. آرزوهام کوچیک و احمقانه بود. عشقم این بود که ماشین شاسی بلند داشته باشم یا فلان سیستم صوتی. الان وقتی به اون روزها نگاه می‌کنم نمی‌فهمم به چه امیدی زندگی می‌کردم!

توی خونه‌ی ما یه جای بزرگ شبیه انباری هست که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا می‌شه! از اون‌جاهایی که هیچ وقت موفق به مرتب کردنش نمی‌شدیم. اون روز رفته بودم تا از بین کتابهای قدیمی، کتابی رو پیدا کنم. بارها اتفاق افتاده بود که برای منظوری پا به اون انباری گذاشته بودم؛ ولی ساعت‌ها مشغول می‌شدم به دیدن عکس‌های قدیمی و زیر و رو کردم کتاب‌های کهنه. به نحوی که یادم می‌رفت برای چی اومدم!

اون روز بین اوراق و کتاب‌های قدیمی یه برگه‌ی کپی گرفته شده پیدا کردم. لای در رو بیشتر باز کردم تا نور کافی بتابه. اولش فکر کردم این نوشته رو خودم نوشتم. خیلی شبیه بود به دستخط من. بالای برگه رو خوندم: «متن وصیت‌نامه‌ی...» وصیتنامه‌ی عمو سعید بود. هیچ وقت ندیده بودمش. چهار سال قبل از تولد من شهید شده بود. توی خانواده کسی خوش نداشت ازش حرفی بزنه. بابا گفته بود که سعید مسئول خنثی کردن مین بود و یه بار که مشغول کار بود مین توی سینه‌اش منفجر شد...

تا قبل از اون روز نمی‌دونستم که وصیت‌نامه‌ای داشته...

من اصلاً توی باغ نبودم! هیچ حسی نسبت به شهید و شهادت نداشتم و غرق در گناه‌های جورواجور و غرق در غفلت و بی‌خیالی بودم... ولی وقتی وصیت‌نامه رو می‌خوندم منقلب بودم. حس می‌کردم این خود سعیده که خواسته نوشته‌اش رو پیدا کنم و بخونم. حس می‌کردم زنده است در حالی که این آیه رو بلد نبودم:

وَ لا تَحسبنَ الَّذین قُتِلوا فی سَبیلِ الله امواتا بَل اَحیاء عِند رَبهم یرزقون[1]

نمی‌شه با کلمه کیفیت بعضی چیزها رو گفت. علاقه و مهر نسبت به کسی که هرگز ندیدی‌اش از چه جنسیه؟!

این اتفاق شروع اتفاق‌های عجیبی بود که زندگی منو از این رو به اون کرد. بعدش مشهد قبول شدم و از خونه رفتم. کمی بعد عمه‌ام بهم زنگ زد و گفت: «دیشب خواب سعید رو دیدم. گفت دارم دوران سربازی‌ام رو مشهد می‌گذرونم.»

حالا عزیزترین آدم زندگی من همونیه که هرگز ندیدمش و بیشتر از همه دوستش دارم. تنها کسی که باهاش احساس هم‌سنخی می‌کنم. اگر هیچ وقت این تجربه رو نداشتی، بهت حق می‌دم که به نظرت مسخره و بی‌معنی بیاد. همونطور که حرف از این جور چیزها برای من اون موقع مسخره و غیرواقعی بود. اما ممکنه تو هم مثل من باشی و بفهمی که چی می‌گم...

دوست داری بدونی اون روز توی انباری چی خوندم؟

متن وصیت نامه ی ... _ اعزامی از سپاه...                                   30/1/61 آبادان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله  نساء100

 

اکنون که در شهر مقاوم آبادان به سر می بریم، فرصتی یافته‌ام تا وصیت‌نامه‌ای بنویسم هر چند که ممکن است اثر چندانی در جامعه نداشته باشد ، ولی نوشتنش به خودم آرامش می‌دهد.

مثل مسافری که بار سفر را بسته و بلیط را تهیه کرده، من هم وصیت‌نامه را در حکم بلیط سفر می‌دانم و پس از نوشتنش تنها باید منتظر بود. منتظر صدای خفه ی بیسیم که در دل یکی از شب‌ها، نام معصومی را و یا عزیزی را و یا شهیدی را فریاد می کند و آنگاه حرکت آغاز می شود و امتحان نهایی شروع. آیا سربلند از این امتحان بیرون می‌آیم یا نه؟ خدا می‌داند و بس.

اما قبل از حرکت فرصتی است که کمی بیندیشم، به گذشته، به حال و به آینده. گذشته‌ام را یک حرکت تدریجی تکاملی می‌بینم که به خدمت مقدس پاسداری انجامیده و بر خود می‌بالم که ردپایی از نفاق و دو رویی و خیانت در این گذشته نمی‌بینم. هر چند که تا کنون کار مهمی انجام نداده‌ام اما آنچه کرده‌ام از سر اخلاص بوده و شاید در بعضی از مواقع بیش از حد رو راست بوده‌ام، ولی پشیمان نیستم چه من نه برای فرد کار کرده‌ام و نه برای ارگان و نهاد، برای آن کسی کار کرده‌ام که اگر امتیازی به من بدهد و نظر لطفی کند، در ازای همان مختصر اخلاصی است که داشته‌ام.

وضع حالم را در انجام تکلیف خلاصه می‌بینم و آینده برایم مبهم است. شاید بمانم که در آنصورت بر خدمتگزاری به اسلام و تزکیه‌ی نفس خواهم کوشید (مخصوصاً با استفاده از تجارب معنوی که در جبهه پیدا کرده‌ام) و اگر جاودانه شدم و به لقاء الله پیوستم که دیگر جای سخنی نمی‌ماند چون بالاترین مرتبه‌ی تکامل را در حالی که لایقش نبوده‌ام به دست آورده‌ام و خواهم توانست به معرفت حقیقی دست یابم و به وجه الله نظر کنم.

باری به آیه‌ی اول متن برگردیم - امام امت، این عارف دوران و عالم اعلم زمان در تفسیر سوره ی مبارکه‌ی حمد، پیرامون این آیه‌ی شریفه می‌فرماید: کسی که از بیت نفسانیتش هجرت کند و الی الله حرکت نماید تا خودی احساس نکند و به مقام موت برسد ، اجرش تنها خداوند است و بس. این موضوع را آنقدر عظیم دیدم که آنرا به عنوان وصیت برای کسانی که وصیت‌نامه را می‌خوانند برگزیدم و بدانید که تا بر نفسانیت خود پیروز نشویم و الی الله حرکت نکنیم نه می‌توانیم انقلابی باشیم و نه آنگونه که باید مسلمان. انقلاب خونبار اسلامیمان محتاج آنانی است که در پی رضایت خدایند و لا غیر و هدفی جز انجام تکلیف شرعی ندارند.

والسلام

30/1/61       آبادان

 

من نوشت: عمیقا باور دارم این شهدا هستند که خودشون رو به ما می شناسونن نه ما که باهاشون آشنا می شیم...



[1]- و مپندار کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده‌اند. بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند. سوره‌ی آل عمران، آیه‌ی 169.

بی نشان ارسال در وبلاگشون

..................................

لینکهای مرتبط:

شما هم دعوتید: دعوت نامه ی فراخوان وبلاگی "چی شد با شهدا آشنا شدم؟"

خاطره های شرکت یافته در این فراخوان تا این لحظه

اگه شما هم از خانواده شهدا هستید یا از آشنایی با شهدا خاطره ی جالبی دارید لطفا همین الان خاطره تونو بفرستید و به همراهان این فراخوان وبلاگی بپیوندید

ان شاء الله از بهترین یاران و کمک کاران امام زمان عج قرار بگیرید در زمان غیبت و ظهورشان