دستنوشته ی شهید درولی درباره ی شهید حسین غیاثی
حسين غياثي از شهداي اتوبوس 5 اسفند است . كسي كه با شهيد بهمن درولي برادر بود . بهمن در يكي از دستنوشته هايش از او اينچنين ياد مي كند:
روز قبل از عمليات به منطقه رسيدم. در تمام طول ترم تحصيلي دعا مي كردم از بچه ها عقب نمانم خدايا تو را سپاس مي گويم كه دعاي من گنه كار را مستجاب فرمودي، روز اول بلافاصله سراغ حسين (شهيد حسين غياثي) رفتم تازه از رزم برگشته و عصر ساعت 5/3 بود و خوابيده بود خبر رحلت مرحوم آقا قاضي(امام جمعه دزفول) مرا بسيار متاثر كرده بود. با يكي از برادران سراغ حسين رفتيم صدايم را كه شنيد بيدار شد ماتش زده بود پس از احوالپرسي بسيار گرم گفت بالاخره آمدي همه گفتند ديگر از تهران نمي آيد، اين اواخر هم باورم شده بود كه ديگر نمي آيي خوب موقعي رسيده اي، كارهايت را كرده اي؟ كدام گرداني؟ … خنديدم و گفتم من بدون استاد حسين غياثي مگر مي توانم نفس بكشم خون من پايت ريخته است… حسين با خنده گفت: آره مجيد هم به شوخي گفته اين بهمن(محمدجواد) را ببريد پيش حسين غياثي، ما چيزي هم سرك مي دهيم…
شام را پيش استاد(حسين) رفتيم گفت چطوري آقاي دانشجو!!!؟ حرفش خيلي معني مي داد ولي مي دانست كه من آن دانشجوي مورد نظر نيستم، بسيار تحويل گرفت و مورذ لطف قرار داد. خوب حالا كجائي؟ گفتم گردان بلال. گفت حاجي سرش را زير گرفت – شب خوبي بود حيف قدر ندانستم… در اين مدت مدام به حسين سر مي زدم و او هم در كمترين فرصتي كه مي يافت به سراغم مي آمد، مدام سفارش به دعا ميكرد…
2شب بعد روستاي… را ترك كرديم و با تريلر به منطقه جديد اروند كنار رفتيم شب در تاريكي راه يكي از برادران چند كلامي به عنوان وداع گفت و مجلس را گرم كرد همه ضجه كشيدند حسين (شهيد حسين غياثي) روي پايم زد و گفت فلاني ترا بخدا بلند شو تو هم چند كلمه بگو ترا بخدا صحبت كن. هرچه مي داني بخوان، ديگر رمق نداشتم، سراپا شرم بودم كه او در مورد من چه فكر ميكند عذر خواستم و هر چه توانستم همانجا گريه كردم و بحال خودم گريستم…
3شب در اروند كنار بوديم… عصر روز 20/11/64 همه براي خداحافظي آمدند حسينيه چوي معنوي داشت، همه مثل باران اشك ميريختند و من در جو آنها جائي نداشتم از بين همه حسين را پيدا كردم و با شوق به سويش رفتم مرا كه ديد گفت بيا با هم خداحافظي كنيم خيلي همديگر را در بغل گرفتيم و اظهار بخشش كرديم، تحمل شرحش را ديگر ندارم…
ساعت 10 فوراً مي بايست حركت به طرف خط مي كرديم ساعت 5/5 صبح رسيديم خط مقدم، خط را از گروهان مالك تحويل گرفتيم عليرضا نوري شهيد شده بود – شهادتش خيلي برايم سخت بود از هر جهت خدايا چطور با مادرش برخورد كنم و چه بگويم قبل از شهادت 2بار زيارتش گردم ساعت 5/12 ظهر دشمن پاتك كرد همه را در خط فرستاديم داشتم مهمات مي بردم كه حسين آرپيجي برايم آورد و گفت تانك بزن، اولين تانك را خودش زد ما هم مشغول شديم – حميد(شهيد حميد كياني) و همسنگرانش شهيد شدند – (محمود مرا صدا زد گفت بيا جنازه ها را برداريم) خدايا دل ميخواست كه حميد را نيم تنه از سنگر بيرون بكشد چند لحظه از برادر كوچكم مسعود ماپار جدا شدم كه او شهيد شد، شهادتش عبرت انگيز بود شب را آنجا مانديم – تمام شب را خاكريز زديم و بيدار بوديم… حسين آمد و گفت آقاي رفسنجاني گفته شما فاو را نگهداريد ما با همين حفظ فاو كار جنگ را يكسره ميكنيم. فرماندهي پاتك عصر شخص طارق عزيز ملعون بود. خداي را هزار مرتبه شكر فردا صبح حركت كرديم و ظهر به مقر خودمان و عقب برگشتيم.
فردا شب حسين غياثي را در روابط عمومي سپاه در شهر ديدم – آخرين ديدار، فلاني اگر خوبي، بدي ديده اي ببخش. اگر مي دانستم با او به منطقه بر مي گشتم ولي چون خبري احساس نمي كردم به تهران بازگشتم… 2شب پشت سر هم خواب آشفته ميديدم به دزفول تلفن كردم گفتند بيا كه حسين را آورده اند و چند تاي ديگر هم با او هستند ديگر نفهميدم تا اينكه بالاي سرش در غسالخانه…
حسين تو رفتي، همه تان با هم رفتيد حرفي نيست ولي ترا به خدا التماس مي كنم. تو كسي نبودي كه خواهشي را جواب ندهي . دوست دارم پيش تو باشم . از خدا بخواه هر چه زودتر مرا پيش خودت ببرد… منتظرم.
والسلام
تهران – جمعه – مورخ 8/1/65
ساعت 5/9شب
به نقل از : تا ماه راهی نیست
خط شهدا خطی ممتد است که از هبوط آدم آغاز شده و تا عروج آخرین انسان ادامه خواهد داشت