ششمین خاطره ی چی شد با شهدا آشنا شدم؛ کلیپی از شهدا تکانم داد
مِن الحقیر الی الشهید..!
سلام...سلام ای سردارانِ شهید...سلام حاج ابراهیم...حاج حسین...حاج مهدی...آقاسیدمرتضی...سلام ای شهدای گمنام...سلام ای لاله های بی نام ونشون...سلام به همتون...
از کجا بگم ...!؟ازچی بگم...!؟ازحرفای نانوشته یا از درددلای خاک خورده...!؟ ازکجا...!؟ از غربت شما بگم یا ازتنهایی خودم...!؟ از عزّت شما بگم و یا از ذلّت خودم...!؟خیلی وقته که چشمامون رو به شما دوختیم... کتابهاتون رو میخونیم... عکسها و روایت فتحتون رو میبینیم... چفیه میندازیم... سرو صورتمون را شبیهتون میکنیم... موبایلهامون را پراز عکس و صدای شما میکنیم... سالی یکبار هم به زیارتتون میایم... قکه، شلمچه، طلاییه،... جانمازمون پر از عطر شماست...مهر و تسبیحمون از تربت شماست... آرزوی شهادت هم داریم...! اما چه جوری و به چه قیمتی، خدا میدونه...! دوست داریم مثل شما باشه زندگیمون، نگاهمون، حرف زدنمون، فکر کردنمون، ازدواجمون، زندگی مشترکمون، راه و رسممون... ولی فقط دوست داریم...!
رسیدن به همه اینها اراده می خواد...زحمت می خواد...یه دل درست و حسابی می خواد...یه دلی که تنها جای شما باشه... دلی که اسیر این دنیا نباشه... اسیر هوا وهوس نباشه...
بُگذریم و بِگذارید چند کلمه خودمونی حرف بزنیم...!
حاج ابراهیم همت...چه کردی با این دلِ من... وقتی عکست و اون نگاهِ پر معنات جلوی چشمام میاد میخوام از خجالت آب بشم... پشت این چشمای تو، پشتِ این نگاه آسمونی تو... خیلی حرف های نگفته وجود داره
حاج حسین خرازی...وقتی اون لبخند معنادار تو رو میبینم،بغض میکنم و یاد جمله ای میفتم که گفتی..."اگر کار برای خداست،پس گفتن برای چیست..." اونوقت میفهمم این لبخندِ تو همش برای رضای خدا بوده...!
حاج عبدالحسین برونسی...قصه ی شما که دیگه گفتن نداره...!کتابتون هر روز دست به دست میشه...اما ای کاش کمی از معرفتتت...کمی از عشق و توجه و اخلاصت بین ما دست به دست میشد...! کاش... شما پیش "حضرت مادر" آبرو داری...میشه سفارش ما را هم بکنی...!
آقا سید مرتضیِ آوینی...شما اهل قلم هستی...اهل معرفت هستی... قلمِ ما کجا و قلمِ شما کجا... این شما بودی که به قلم و کاغذ آبرو دادی... ولی من چی... همش حرف... حرفاها و نوشته هایی که خودم را پشت اونها زندونی کردم... آقاسید کمکم میکنی تا آزاد بشم...!؟
آقا مهدی زین الدین... خوب گفتی برادر...!وقتی به بچه ها میگفتی یه روزی یه آدمایی میاند که غبطه میخوردند به حالِ ما...! آره حالا اون روز رسیده... ولی کاش من میفهمیدم اون حال و هوای شما را...! من کجا و شهادت کجا...!؟
آقای دکتر چمران... لابه لای وصیت نامه ات از عشقی حرف میزنی که من هیچوقت نتونستم اون رو بچشم... به خاطر عشق، دنیا را زیبا می دیدی... به خاطر عشق بود که خدا را حس میکردی... به خاطر عشق، فداکاری کردی... چه عشقی...؟! آقای دکتر میشه این عشق رو برام معنا کنی... میشه یه نسخه ای برای این دلِ بیمار من بپیچی تا بفهمه "عشق" یعنی چی...؟!
آی شهدا...با تک تکتون حرف دارم...ولی حیف که همه گفتنی ها را نمیشه گفت...! مثل همیشه باید تو پستوی ذهنم و قلبم خاک بخوره... آخه گفتن که دردی را دوا نمیکنه...! باید عمل کرد..! که من...!!!
با این حرف ها شما برامون دعا کنید...دعا کنید تا شرمنده تون نشیم...دعا کنید که ما هم شهید بشیم
اينا حرفاي هرروزه ي من باشهداست.. آره شهداي 8سال دفاع مقدس كه امروزه كسي نيست حداقل يه شهيد رو نشناسه و باراه و رسمشون آشنانباشه...
امّا رفقا زمان آشنايي من بااين گل هاي پرپر شده بر مي گرده به همون دوران كودكي و نوجواني با تماشاي فيلمهايي كه ازطريق تلويزيون وصداسيما پخش مي شد..اّما همه ي اين ها ساخته ي ذهن خودمون بود همه ي اين ها مقدماتي بودكه برا من زمينه سازي باشه تاخودم برم دنبالش.. آره درجستجوي حقيقت...(كجايند مردان بي ادّعا)که اينكه ميگن شهدا زنده اند و ما مرده ايم يعني چي؟؟؟؟
تااينكه سال گذشته برادرم يك حلقه دي وي دي رو كه مربوط به شهدا و روايتگري از شهدابود روي صفحه مانيتور برايم به نمايش گذاشت و سخنان حاج آقابيات درطلاييه (كه مطمئنم خيلي هابااين بزرگوار آشنا هستيد) عظمت شهدا رو برايم آشكارتر كرد و يك كليپ تصويري از شهيد همّت كه با يك چوب دستي كنار تابلو براي رزمنده هاسخنراني مي كرد: حرف ميزنيم براي رضاي خدا/ مي خنديم براي رضاي خدا/ ميجنگيم براي رضاي خدا... كه اگر در اين حالت باشد چه كشته شويم چه نشويم ماپيروزيم....
واقعا اين كليپ تكونم داد.. دلم رو يه خونه تكوني اساسي داد كه بفهمم كجاي كارم... از اون موقع به بعد بود كه رفتم دنبال كتاب خواندن راجع به زندگي شهدا...
يادم مياد تو شهرمون راجع به زندگينامه ي شهيد ابراهيم هادي يه مسابقه گذاشته بودن كه با خوندن كتابش يه سري سوالات رو پاسخ بديم و به قيد قرعه جوايز نفيسي هم داشت. من به اصرار دوستم قرار شد كتاب را مطالعه كنيم و حدود يك هفته مطالعه كتاب به اتمام رسي. مهلت مسابقه تمام شده بودو از آن جا مانديم ولي تأثيراتي كه از كتاب پذيرفته بوديم واشك هايي كه ريخته بوديم بهترين عيدي و به يادماندني ترين هديه برايمان بود و كتاب ديگري كه باز از اول تاآخر چيزي به ياد ندارم جزاشك هايي كه برگونه ام سرازير شده بود كتاب خاك هاي نرم كوشك زندگينامه شهيد عبدالحسين برونسي كه سرتاسرش برايم درس وعبرت بود....
آي شهدا خداکنه یادتون هیچوقت از ذهن ما نره، نه یه هفته، بلکه یه عمر، راه و رسمتون سرمشق زندگیمون باشه..
درودبرمرداني كه تنها باخدا معامله كردن...
دعاي خيرشهيدان بدرقه ي راهتان باد....
ياعلي
فاطیما ارسال با ایمیل
..................................
لینکهای مرتبط: شما هم دعوتید: دعوت نامه ی فراخوان وبلاگی "چی شد با شهدا آشنا شدم؟" خاطره های شرکت یافته در این فراخوان تا این لحظه خادم الشهدا های طرح : لیست خادمان افتخاری فراخوان وبلاگی "چی شد با شهدا آشنا شدم؟" تا این لحظه
اگه
شما هم از آشنایی با شهدا خاطره ی جالبی
دارید لطفا همین الان خاطره تونو بفرستید و به همراهان این فراخوان وبلاگی
بپیوندید
طرح های مشابه: چی شد اهل مسجد شدم؟ ، چی شد اهل نماز اول وقت شدم؟ ، چی شد چادری شدم؟
ان شاء الله از بهترین یاران و کمک کاران امام زمان عج قرار بگیرید در زمان غیبت و ظهورشان
خط شهدا خطی ممتد است که از هبوط آدم آغاز شده و تا عروج آخرین انسان ادامه خواهد داشت