زندگینامه شهید حمید باکری به روایت همسرش
«آن موقع ها شما یادتان نمی آید مد بود که هرکس مذهبی است لباسش نامرتب و چروک باشد موهایش یکی به شرق یکی به غرب... یعنی که به ظواهر دنیا بی اعتنا هستند اما حمید نه. خیلی خوش لباس بود، خیلی تمیز، پوتینهایش واکس زده، موها مرتب و شانه زده، قدبلند. به چشمم خوشگلترین پاسدار روی زمین بود . خودم موها و ریش هایش را کوتاه می کردم و همیشه هم خراب می شد. می گفت تو بهترین آرایشگر دنیایی»
آسیه گفت «پس بابا چاخان بود» و خندید
فاطمه دستش را جلو برد و نوک بینی او را بین دو انگشتش فشرد گفت « گیریم که بود . زن ها که ازین چاخان ها بدشان نمی آید من به تو سفارش می کنم اگر روزی به آدمی مثل حمید برخوردی اگر چاخان هم بود با او ازدواج کن، مطمئن باش ضرر نمی کنی»
خانه شان توی کوچه ی ما بود، ته کوچه. از حمید آن روزها فقط یک تصویر در ذهنم مانده. پسری گوشه گیر محجوب و کم حرف که هربار به خانه شان می رفتیم می دیدیم گوشه ای از خانه پشت میزش نشسته و دارد درس می خواند. درسش خیلی خوب بود. تا اینکه مهدی رفت دانشگاه و حمید رفت سربازی و وقتی برگشت من دیگر دانشجو بودم
گفت: بعد از رفتن علی مان بود که از پوست بچگی آمدم بیرون فهمیدم دنیا فقط بازی و سرگرمی و خوردن و چیزهای دیگر نیست فهمیدم چیزهای دیگر هم هست که می شود به ش فکر کرد حتی می شود به خاطرش جان داد. البته هنوز عقلم نمی رسید باید چی کار کنم دل سپردم به مهدی و تا گفت برو سربازی نه نیاوردم. برگشتنا هم توی تبریز یک لحظه تنهاش نذاشتم. تمام زندگی مفید من از تبریز شروع شد از خواندن کتاب های مهم و اعلامیه ها .
آنها برنامه خودسازی داشتند برنامه ریزی کرده بودند هر روز یکی دو ساعت فقط فکر کنند. از آنجا کسی تربیت شد که برای درس خواندن برود آلمان در رشته ی عمران ثبت نام کند اما بیشتر از انکه آلمان باشد می رفت سوریه و فلسطین پاریس هم رفته بود چندبار برای دیدن امام.
قبلا من در عالم دیگری بودم فکر و ذکرم این بود که مهندس شوم جیپ داشته باشم و بروم این ور و آن ور مادرم می گفت آشپزی یاد بگیر گوش نمی کردم می گفتم « من کلفت و نوکر می گیرم.آشپزی یاد بگیرم چه کار؟» تاثیرات سینما بود شاید.
بعد سال اول دانشگاه که شروع کردم کتاب های شریعتی را خواندن همه چیز عوض شد دیگر به دین طور دیگری فکر می کردم حال یک تشنه را داشتم ولع عجیبی پیدا کرده بودم برای خواندن فهمیدن دوست داشتم همه چیزم بر اساس اسلام باشد نفس کشیدنم زندگی کردنم.
سال دوم دیگر سفت و سخت مذهبی شدم روسری بستم و شدم محجبه مانتو تا سر زانو روسری های بزرگ که گره می زدیم زیر گلوهامان و شلوار لی.
با همه ی اینها حمید باکری در دنیا آخرین کسی بود که فکر می کردم با او ازدواج کنم. يك روز تلفن كرد خانه مان گفت با من كار دارد .
خيلي مرتب و مودب نشست روبروي من گفت« مي خواستم از شما درخواست ازدواج كنم»خنده ام گرفت فكر كردم لابد شوخي مي كند من شلوغ كجا حميد ساكت و محجوب كجا. خانواده ام هم مطمئن بودم كه زياد راضي نيستند. خنديدم گفتم: « بايد فكر كنم بايد خيلي فكر كنم»
يك هفته اي گذشت. با خودم فكر كردم ما در بعضي مسائل سياسي با هم اختلاف نظر داريم. به او مي گويم من با بعضي نظرات سياسي تو مخالفم و تمام . همين را گفتم چشمتان روز بد نبيند آن قدر حرف زد حرف زد به من گفت « ببين فاطمه! مهم اين است كه جفتمان اسلام را قبول كنيم و با آن زندگي كنيم بقيه مسائل سياسي نظرند؛ نظرها هم براساس واقياتند نه حقيقت ها. واقعيت ها هم كه هرروز عوض مي شوند. پس اگر حقيقت را قبول كنيم با واقعيت ها مي شود يك جور كنار آمد.»
بعد ازين شروع كردم فكر كردن. آن وقت ها متشرع تر بودم. با خودم گفتم«براي رد كردن حميد بايد يك اشكال شرعي پيدا كنم كه اگر آن دنيا از من پرسيدند حميد را چرا رد كردي جواب داشته باشم.» اما آن اشكال شرعي را پيدا نكردم. فكر كردم او نبايد درخواست مي كرد حالا كه كرده من بايد جواب جدي برايش داشته باشم.
حميد هميشه ادايم را درمي آورد مي گفت: جوابت مثل خانم بزرگها بود« ببينيد من مي خواهم با كسي ازدواج كنم كه يك قدم مرا به تكامل نزديكتر كند» واقعا هم نيتم همين بود نيت هردومان بود كه به سوي انسان كامل شدن برويم. باورمان شده بود كه مي شود اين كار را كرد. دكتر شريعتي آمده بود علي و فاطمه را از آن بالا آورده بود و قابل دسترسشان كرده بود. باورمان شده بود ما هم مي توانيم؛ خانه ي ما هم مي تواند خانه ي علي و فاطمه باشد.
به حرف هايش اعتماد كردم اعتماد كردم كه يك راهي را مي توانم با او شروع كنم و تا آخر بروم البته اين ماجرا مال بعد از ازدواجمان است اما وقتي به حميد جواب مثبت دادم يقين داشتم كه يقين دارد به اسلام. احساس كردم يك راهي ست مي خواهم بروم؛ احتياج به يك همراه دارم يك همراه خوب .
همه خوشحال بودند فقط پدرم مخالف بود . اصلا از نوع انتخاب من خوشش نيامد؛ از راه من كه انقلابي شده بودم. از پاسدار بودن حميد، از انقلابي بودنش... شايد هم من باب علاقه ي پدري و دختري نگران آينده ي من بود. در نهايت تنها چيزي كه باعث شد پدرم كوتاه بيايد، اين بود كه مي گفت باكري ها خانواده ي خوبي هستند مي گفت حميد خانواده دار است. صرف همين. ولي پايش را كرد توي يك كفش كه بايد مهر درست حسابي بزارين. آن وقت ها مهر بچه انقلابي ها يك قرون دوزار بود. پدرم مهر مرا گذاشته بود صدهزار تومان! و مهرم شد همان.
براي خانه مان خودمان دو تا رفتيم خريد. همه چيز را سبز خريديم؛ دوتا موكت، يك كمد، يك ضبط، يك گاز كوچك دوشعله، پرده و .. كتابهايي كه هركداممان داشتيم.
همان روزهاي اول ازدواجمان مدارك و پرونده ي تحصيلش در آلمان را دور ريخت. گفت ديگر آن جا كاري ندارم. به من مي گفت« اگه راضي باشي با هم مي ريم قم. ان جا يك دوره مسائل شرعيمان را ياد مي گيريم. خودمان مي ريم دنبالش؛ نه اينكه از توي كتابها ياد بگيريم» اما هنوز دو سه ما نگذشته، از هم جدا افتاديم. در بانه درگيري پيش آمد و حميد رفت آنجا.
از فرداش دوستانم دور و برم را گرفتند. مي خواستند تنها نباشم، تو خودم نباشم، اما دل تنگي كه به اين حرف ها نبود، جلوي آن ها گريه نمي كردم، اما شبها بالشم خيس مي شد. يك ماه طول كشيد. يك شب با يكي از دوستانم بر مي گشتيم خانه. داشتيم مي خوابيديم كه در زدند. يكي از خواهر هاي حميد رفت در را باز كرد آقا مهدي هم آمد دم پنجره من يكدفعه داد زدم « حميد! حميد آمد» الان هم كه حرفش را مي زنم خوشحال مي شوم. دويدم سمت در . يك لحظه فراموش كردم آقا مهدي هم آنجاست هرچند او خودش قبلا رفته بود حميد گفت« نمي داني چقدر دلم تنگ شده بود از يك اندازه اي كه مي گذرد، تحملش سخت مي شود.»
براي من هم سخت بود بعد از ازدواج با حميد از همه جدا شده بودم دوستهايم مي گفتند فاطمه بي وفا بود . توي دانشگاه با خيلي ها دست بودم اما بعد از ازدواج با حميد همه كسم شد او، خيلي با هم دوست بوديم نمي دانم چه طور بگويم؟ شماها چه طور اگر از صبح تا شب بنشينيد دور هم حرف بزنيد خسته نمي شويد؟ ما هم همين طور بوديم. درباره ي همه چيز حرف مي زديم و هيچ وقت هم خسته نمي شديم چقدر با هم شوخي مي كرديم من خيلي سربه سرش مي گذاشتم توي كوچه خيابان خانه شيطنت من و مظلوميت او كنار هم خوب جواب مي داد انگار هم را تكميل مي كرديم توي خيابان كه مي رفتيم هميشه مي گفت« فاطمه نخند! بد است» و تا مي گفت نخند من بيش تر خنده ام مي گرفت.
يك بار آن اوايل ازدواجم – هنوز ناوارد بودم- روغن را ريختم توي ظرف شويي، آب سرد را هم ول كردم رويش بلافاصله لوله ي ظرف شويي گرفت من مدام مي گفتم« حميد ظرف شويي گرفته» و او ازينكه لوله را باز كند طفره مي رفت؛ بدش مي آمد. با اينكه مي دانست ما آن جا فقط ظرف مي شوريم. بالاخره يك روز مثل شمر بالاي سرش ايستادمكه « بايد اين را درست كني.» او هم شروع كرد اما وقتي داشت اين لوله را باز مي كرد، من ديدم واقعا حالش دارد به هم مي خورد. گفت« واي فاطمه! هيچ وقت ازين كارها به من نگو!» اما همين آدم در بسيج كه كار مي كرديم هميشه توالت شستن را قبول مي كرد يعني مي خواست كه اين كار را به او بسپارند.
من احساس مي كردم چيزهايي كه خوانده خواندن تنها نبوده؛ در تن و روحش نشسته قرآن در روحش نشسته. اين طور نبود كه فقط حرفش را بزند. خودش همه ي اينها را از تبريز مي دانست؛ از روزهايي كه پيش مهدي بوده. اقا مهديبا اينكه فقط يك سال از حميد بزرگتر بود يك نوع حالت پدري نسبت به او داشت رفتار حميد هم در مقابل او همين را تداعي مي كرد. هم رزم هايش مي گفتند« حميد جلوي آقا مهدي فقط يك جور مي نشست؛ دو زانو. وقتي هم آقا مهدي مي رفت باز از اول تا آخر حرف او مهدي بود. مي گفتيم حميد آقا! ما هم مثل تو آقا مهدي را شناخته ايم. آه مي كشيد مي گفت نه! به خدا شما آقا مهدي را نمي شناسيد. من با داداش مهدي بزرگ شده ام. پا به پاي خودش مرا برده اصلا من راه رفتن را از او ياد گرفته ام.ز هميشه مي گفت « عمر مفيد من از تبريز شروع مي شود؛ از وقتي كه رفتم پيش مهدي»
« اما عمر مفيد من از وقتي شروع شد كه با تو ازدواج كردم؛ هرچند تو هميشه آن سر دنيايي و من ..» مثل بچه ها لب ورچيد و ساكت ماند. يك چيزي قلنبه شده بود توي گلويش. حميد با دلواپسي نگاهش كرد مخده را گذاشت پشت او خودش تكيه داد به ديوارها ديوار ها سرد بود گفت« فاطمه! خدا مي داند اگر مهدي كسي را داشت جاي خودش بگذارد در اين شرايط تو را تنها نمي گذاشتم»
حميد رفت من هيچ وقت به حميد نمي گفتم نرو اما خيلي دلتنگي مي كردم
آقا مهدي امد يك نامه و يك عكس از حميد برايم آورده بود از خوشحالي آنقدر هول شدم كه فراموش كردم با او حال و احوال كنم فقط نامه و عكس را گرفتم و برگشتم داخل اتاق. بعد از آن هر شب مي رفتم يك جاي خلوت كه كسي مرا نبيند نامه را باز مي كردم جلوم عكس را هم مي گذاشتم كنارش مي خواندم و گريه مي كردم . عكس را در ذوالفقاريه گرفته بودند؛ يك نخلستان بود. حميد تكيه داده بود به يك نخل. يك بادگير سورمه اي تنش است كه خودم برايش دوخته بودم. وقتي برگشت اذيتش مي كردم؛ مي گفتم« براي صدام اين طور ژست گرفته بودي؟» حميد مي گفت «عكس گرفتم كه بفرستم براي تو. ژستم هم براي آن بود كه تو بپسندي. عصرها كه يادت مي افتادم تپه اي تخته سنگي پيدا مي كردم مي نشستم غروب را تماشا مي كردم. آن وقت دلم بيشتر تنگ مي شد. دلم مي خواست داد بزنم.»
وقتي آمده بود نزديك نوروز بود كمي قبل از تولد احسان. آمد بيمارستان ديدنم. گفتم « واي حميد! بچه مان آنقدر زشت است؛ با تو مو نمي زند!» مي خنديد. تا حرف خودمان را مي زديم چيزي نمي گفت. حرف ديگران را كه جلوش مي زدند مي گفت« برو بند ب! حرف ديگري بزن» من دوست داشتم اين حساسيت هايش را. احساس مي كردم روحش سالم است. از صبوري او كه نقطه ي مقابل تندي و كم حوصلگي من بود خوشم مي آمد.
يك بار صبح زود مي خواست برود بيرون. من برايش تخم مرغ گذاشته بودم كه آب پز شود. آب جوش برگشت ريخت روي احسان و كاملا سوزاندش. من هول كردم اين ور و آن ور مي زدم. رفتم قيچي آوردم لباسهاي بچه را قيچي كردم كه راحت تر از تنش دربيايد. حميد آمد؛ دست هاي مرا گرفت گفت « تو آرام شو! تا تو آرام نشوي بچه را دكتر نمي برم. چرا اين طور مي كني؟» بعد يك هفته تمام هر صبح خودش احسان ا مي برد دكتر تا بهتر شد. به من گفت « ديدي ضرر كردي؟ بي خودي داد و بيداد كردي. ديدي بچه ات خوب شد.؟»
دفتري كه قرار گذاشته بوديم در آن اشكالات هم را بنويسيم تقريبا هميشه با اشكالات من پر مي شد حميد مي گفت « تو به من بي توجهي. چرا اشكالات مرا نمي نويسي؟»
از گوشه ي چشم نگاهش كرد« تو فقط يك اشكال داري؛ دست هايت خيلي بلند است. تقريبا غير استاندارد است. من هرچه برايت مي دوزم آستين هايش كوتاه در مي آيد.» حميد خنديد روسري و چادر او را از دستش گرفت گذاشت روي جالباسي حواسش به روسري بود گفت« راستي؛ يك چيزهايي آمده خانم ها زير چادر سرشان مي كنند. جلوش بسته ست و تا روي بازوها را مي گيرد...» فاطمه گفت «مقنعه را مي گويي؟» حميد آمد كنار او نشست گفت« نمي دانم اسمش چيست ولي چيز خوبي است چون بچه بغل مي گيري راحت تري»
از آن موقع با چادر مقنعه پوشيدم و هيچ وقت در نياوردم برايم جالب بود و لذت بخش كه او به ريزترين كارهاي من دقت مي كند. به لباس پوشيدنم غذاخوردنم كتاب خواندنم. مي گفت « تو در كنار من و همراه مني اما خودت هم بايد يك مسيري داشته باشيكه مال خودت باشد و در آن رشد كني؛ پيش بروي.» در يك از نامه هايش نوشته بود « از فرصت دوري من استفاده كن بيش تر بخوان به خصوص قرآن. چون وقتي با هم هستيم من آفتم. نمي گذارم تو به چيز ديگري نزديك شوي»
ما آن روزها شرايط خوبي در اروميه نداشتيم و او هم مجبور بود برود هم من سختم بود هم او و من تمام دلخوشي ام اين بود كه بهترين لحظه هايم را با او گذرانده ام و بهترين نمازهايم را به او اقتدا كرده ام. مجبور مي شدم راهي اش كنم برود و دعاش كنم برگردد بيايد پيش من و ما. تا باز مقتداي نماز من بشود.
تا سال شصت و يك حميد كه مي رفت اكثر اوقات من اروميه مي ماندم اما بعد از آن ديگر نماندم هرجا مي رفت مي رفتم ديگر فهميده بودم كه هرچه هست همين سال هاست. بعدي وجود ندارد. اولين بار هم براي عمليات فتح المبين كه مي رفت با او رفتم اهواز. نمازهامان را اهواز مي زفتيم روي تراس پشت بام با هم مي خوانديم. يك بار به من گفت مي آيي نماز شب بخوانيم گفتم اوهوم اما من نمي توانستم مثل او طولاني بخوانم وسطش خوابم مي گرفت. مي گفت« خودت را عادت بده! مستحبات بيش تر آدم را به خدا نزديك مي كند.»
تكيه كلامش بود كه « بهشت را به مستحبات مي دهند نه به واجبات» حميد سكوت هاي عجيبي داشت.
علاقه اش به امام عجيب بود. مي گفت امام هر اشتباهي بكند از درست ما هم درست تر است. مي گفت« امام بايد فقط فكر كند. ما دست هاي اماميم و هرچي فكر كند ما بايد عمل كنيم.» مي گفت « امام فكر هاي بزرگي دارد و بايد دست هاي خوبي داشته باشد تا بتواند فكرش را پياده كند.»
اين رفتار را با مهدي هم داشت. اگر مي خواست يك دليل محكم براي جبهه رفتنش بياورد فقط مي گفت « مهدي تنهاست» تا اين را مي گفت خاموش مي شدم احساس مي كردم اگر يك از ما مي تواند كار مفيدي انجام دهد ديگري نبايد سد راهش بشود.من و ما با حميد و امثال حميد نبوديم ولي هميشه پشت سرشان بوده ايم و هستيم.
سر دنيا آمدن اسيه قبل ازينكه برود عمليات گفت «براي دنيا آمدن بچه نمي خواهد بروي اروميه همين جا بمان خودم بر مي گردم از تو مراقبت مي كنم» رفت. زخمي شد يادم هست صفيه بدوبدو آمد گفت «فاطمه يه چيزي مي گم هول نكني» گفتم«چي شده؟» گفت «حميد آمده ولي زخمي است» من گل از گلم شكفت گفتم « چه خوب! كجايش هست؟ پايش؟ بهتر. ديگر نمي تواند از خانه برود بيرون»
آن شب تب كرد آنقدر حالش بد شد كه خودم همان نصفه شب زير بغلش را گرفتم بردمش بيمارستان. پرستار كه آمد پانسمان را عوض كند حميد به من گفت « نگاه نكن؛ سرت را برگردان!» در آن هير و وير حواسش به همه چيز بود فكر مي كرد من جاي زخم را ببينم ناراحت مي شوم. گفتند بايد برود تهران جراحي كند.
در واقع همه نقشه هامان براي اينكه كنار هم باشيم به هم خورد او را فرستادند تهران من هم راهي اروميه شدم. دو هفته بعد ازينكه من رسيدم او را هم از تهران آوردند وقتي از بيمارستان برگشتم بچه را از من گرفت؛ سرش را خم كرد و خوب نگاهش كرد بعد هم توي گوشش اذان گفت. بچه خيلي كوچك بود در دست هاي او گم شده بود. آدم دوست داشت آن لحظه ها هيچ وقت تمام نشوند.
بعد هركداممان يك جا مانديم. من پيش مادرم او پيش خواهرش. از هردومان نمي شد يك جا پرستاري كنند. وقتي خدا چيزي را نخواهد اين طور مي شود روزي ده بار من مي آمدم پاي تلفن كه با هم صحبت كنيم . روز دوم حميد آمد خانه ي مادرم اما خيلي اذيت مي شد دستشويي خانه طوري نبود براي او با آن پا كه راحت باشد از من عذر خواهي كرد گفت مي ترسم پايم بدتر شود مجبورم برگردم پيش زهرا» يك ماه ماند بعد هم خوب شده و نشده با همان پاي چلاقش رفت گفتم حميد «حميد زود برگردي ها! من چشم به راهم» اما تا يك ماه برنگشت. من دورادور با او قهر كردم. هرچه تلفن مي كرد جواب نمي دادم.
يك روز با مادرم رفتم باغ مشغول انگور چيني بوديم ديدم يك جفت پاي بلند از روي ديوار باغ پريد اين طرفدويدم.بغض گلويم را گرفته بود با اين حال قبل ازينكه برسم صدايش كردم« حميد! حميد آمدي؟» بيچاره مادرم. مي گفت « فاطمه! من همه اش فكر مي كردم تو اين قدر عصباني هستي، حميد بيايد چه كار مي كني؟ مي ترسيدم چيزي به او بگويي» اما وقتي ديدمش همه ي اين ها از يادم رفت. گفت « از مهدي دو روز مرخصي گرفته ام، آمده ام شما را با خودم ببرم» من همه چيز را جمع كردم؛ بچه ها را برداشتيم و راه افتاديم. توي راه خيلي سخت بود هنوز پايش خوب نشده بود. از اروميه تا دزفول رانندگي كرد من مدام مي گفتم« بميرم حميد زانويت خيلي درد مي كند؟»
با هر سختي بود ما را رساند دزفول خودش رفت دو هفته بعد پيغام فرستاد نمي توانم بيايم حجت فتوره چي را مي فرستم شما را بياورد اسلام آباد حجت از بچه هاي اروميه بود.
جایی در اسلام آباد ساکن شدیم، در اصل پادگانی بود که زمان شاه، افسرهای مجرد آن جا می ماندیند. یک مجموعه بود با چندین خانوار که هر کدامشان دو اتاق داشتند. یک حمام و یک دستشویی. سرایداری هم داشتیم به اسم «مش محمد» که آمده بود و با خانواده اش آن جا زندگی می کرد، چون غالب اوقات، مردهای ما نبودند. من با خانم همت آن جا آشنا شدم. خیلی های دیگر هم بودند؛ خانم دستواره، خانم نورانی، خانم عبادیان و ... هر چند وقت یک بار همهمه ای می شد. بعد ناله ای، گریه ای می پیچید توی ساختمان و بعد یکی شروع می کرد به جمع کردن وسایل اش و ما می فهمیدیم یکی دیگر یارش شهید شده و غمی می نشست روی دلمان. فکر می کردیم کی نوبت ماست؟
احساس می کرد همه دارند با یک حالت بحرانی زندگی می کنند، اما او دوست داشت فکر کند زندگی طبیعی همین است و همین طور باید باشد. دوست داشت فکر کند حمید، سال های سال کنار او می ماند و بچه ها را با هم بزرگ می کنند. بالاخره آدمیزاد با امید زنده است. با امید می شود زندگی کرد. حمید خودش به پنجره های اتاق توری زده، آنتن تلویزیون را راه انداخته که احسان حوصله اش سر نرود. امروز حتی به او کمک کرد و با هم شیرینی پختند. پس امیدی هست.سرش را از روی خیاطی اش برداشت وحمید را نگاه کرد. حمید هم داشت او را نگاه می کرد. هر دو خندیدند. فاطمه گفت:«حمید! من یک شغل خوب برات پیدا کردم.» حمید پتوی پلنگی ای را که دم دستش بود را تا زد و انداخت روی پاهایش. آسیه را گذاشت روی پتو و آرام آرام تکانش داد. گفت:«چه شغلی؟» فاطمه خیاطی اش را کنار گذاشت و دو زانو نشست جلوی او. سرش را کمی کج کرد و گفت:« خب بیا جای مش ممد بمان همین جا. آنوقت همیشه پیش هم ایم»
این طور وقت ها عاقل اندر سفیه نگاهم می کرد و یا می گفت:« فاطمه! حرف های بیخود چرا می زنی؟» يكبار از خط آمده بود اسلام آباد را خيلي مي زدند گفتم« خوشم مي آيد يك باربيايي ببيني اينجا را زده اند من كشته شده ام برايم بخواني فاطمه جان شهادتت مبارك!» شوخي مي كردم اما از حميد صدايي در نيامد برگشتم ديدم دارد گريه مي كند جا خوردم گفت:« فاطمه! به خدا قسم اگر تو نباشی، من اصلا از جبهه برنمی گردم»
آن سال براي اولين بار روز ازدواجمان دور هم بوديم. برايش يك پلوور بافتم كه آستين هايش باز كوتاه درآمد. خودش مي گفت «خوب است نمي خواهد بشكافي» و آستينهايش را كه به وزر تا مچش مي رسيد مي كشيد پايين. اين بار كه رفت خيلي زود برگشت. خيلي با عجله و حتي ترسان. تعجب كردم سراغ احسان را گرفت. رفته بود خانه ي يكي از دوستانش گفتم« برو بياورش خانه حالا كه بعد از نود و بوقي برگشته اي» از سالم بودن احسان كه يقين كرد گفت« آمده ام با خودت صحبت كنم» ازين جور حرف زدنش بوي فاجعه شنيدم اصرار كردم برود حتما احسان را بياورد آورد هيچ حرفي نزد من هي منتظر بودم حرف بزند و نزد نمي توانستم اصرار كنم. به چي اصرار كنم؟ به اين كه ته دلم را خالي كند و حرفي را كه بايد بزند بزند؟ يا به وداع آخر و ...
فردايش مهدي فرستاد دنبالش وقتي برگشت گفت« فاطمه آماده باش هستيم بايد بروم» برايش لباس گذاشتم در ساك و آن دعايي كه خانم همت سفارش كرده بود در گوششان بخوانيم تا سالم برگردند را خواندم . ساك را برداشت رفت بعد از دقيقه اي برگشت گفت «ساك لازم نيست كوله پشتي ام را مي برم» كوله پشتي را آوردم گفتم «از بچه ها خداحافظي نمي كني؟» گفت « نه! بيدار مي شوند تو را اذيت مي كنند» اما بچه ها آسيه خودش بيدار شد چهار دست و پا آمد پاهاي حميد را چسبيد احسان هم به دنبالش. حميد نشست. احسان را بوسيد و موهاي آسيه را كه روي پيشانيش حلقه شده بود باسر انگشت به هم ريخت. گفت « بابا اشك موفرفريش را نبيندها!» بعد سرش را بالا آورد گفت« فاطمه اگر بخواهي تا ظهور پهلويت مي مانم» حرفي را كه توي دلم شده بود بغض نگفتم دلم نمي خواست بغضم بتركد گفتم« پاشو! پاشو! مهدي بيرون منتظر است»
همين كه پايش را بيرون گذاشت با خودم گفتم من اين آيه را خواندم تا سالم برگردد خب برگشت حالا بايد دوباره مي خواندم چرا نخواندم؟ و دويدم دنبالش اما ديگر رفته بود و كي مي داند من چه حالي داشتم احساس مي كردم دارم مي ميرم سينه ام تنگ شده بود آن قدر قرآن خواندم تا آرام شدم.
يك شب همان طور كه آسيه را روي پاهايم خوابانده بودم، انگار خوابم برد و در خواب و بيداري احساس كردم جنازه ي حميد روي زمين است و يك عراقي با پا زد به او. صبح روز بعد همين كه تلفن همسايه بالايي مان زنگ زد من دويدم بالا گفتم «مرا مي خواهند» صاحب خانه تعجب كردند خانم همت داشت با تلفن حرف مي زد. آمدم پايين و شروع كردم به جمع كردن وسايلمان. دور و بري ها آمدند گفتند « چكار مي كني؟» گفتم « امروز باباي ما شهيد مي شود داريم اثاثيه مان را جمع مي كنيم» گفتند « مهدي شهيد شده» آلبوم عكس حميد را برداشتم كه بگذارم داخل چمدان. گفتم « نه! آقا مهدي شهيد نشده اند» آنوقت احسان خودش را رساند به چمدان گريه مي كرد مي گفت« اين آلبوم باباي منه. اين آلبوم عكس باباي منه» انگار بچه حس كرده بود همه چيز را. آقا مهدي يك ماشين فرستادند و من و بچه ها همراه صفيه راه افتاديم سمت اروميه.
« ديگر هيچ كس را ندارد» پيشانيش را چسباند به شيشه و دشت كه انگار تا آخر دنيا پهن شده بود دوباره در نگاهش لرزيد و تار شد. فكر كرد« آخر دنيا... آخر دنيا مگر كجاست؟ حميد شهيد شده. ديگر هيچ كس نمي تواند مرا به اندازه ي او بفهمد. هيچ كس نمي تواند مرا به اندازه ي او دوست داشته باشد. سرش را از شيشه برداشت و چشمش افتاد به صورت خودش توي آيينه ي ماشين. دوست نداشت قيافه ي يك زن مصيبت زده ي شوهر مرده را داشته باشد، اما زني كه شوهرش، برادرش، دوستش، همصحبتش را با هم از دست داده باشد چي؟ چادرش را كشيد توي صورتش و شانه هايش را كه مي لرزيدند جمع كرد دلش نمي خواست بچه ها گريه ي او را ببينند.
وقتي اروميه رسيديم، تازه فهميدم جنازه اي در كار نيست. بدنش مفقود بود. من هميشه از روزي كه بايد با جنازه ي حميد روبه رو مي شدم مي ترسيدم. حس مي كردم ديدن چنين منظره اي خارج از طاقت من استو حميد انگار خودش مي دانست.
روزهاي اول خيلي گريه مي كردم؛ يك شب خوابش را ديدم. گفت «چرا اين قدر گريه مي كني؟» گفتم « مي خواهم بدانم چطور شهيد شدي؟» گفت «تو هم به چه چيزها فكر مي كني. يك تركش خورد اينجا...» اشاره كرد به پيشانيش «...و شهيد شدم» توي جزيره بوده اند جزيره ي مجنون. مي گفتند «خيلي ها سعي كردند جنازه را بياورند عقب اما هركس مي رفت مي زدنش». آقا مهدي پيغام فرستاد اگر مي شود جنازه هاي ديگر را هم آورد اين كار را بكنيد اگر نمي شود، حميد هم مثل بقيه ي شهدا بماند. وقتي بعد از چهل روز آقا مهدي آمد اروميه، از در كه وارد شدو چشمش افتاد به عكس حميد من احساس كردم الان مي افتد روي زمين خيلي سنگين حركت مي كرد.
گاهي وقتها حس مي كند صداي پاي همت را از توي راه پله مي شنود. گاهي گوشي را(كه ساكت است) برمي دارد، نكند مهدي زنگ زده باشدو بعد، وقتي خسته مي شود، مي رود توي حياط. در را باز مي كند، سرك مي كشد. با خودش فكر مي كند«اگر حميد الان مي رسيد و مرا مي ديد، اول مي خنديد، بعد ابروهايش را كه گرد و خاكي بود و دمشان تا روي شقيقه هايش مي رسيد. بالا مي برد، مي گفت من كه هنوز در نزده بودم، تو چطور مي فهمي دارم مي آيم؟
بعضي چيزها يافتني نيست؛ گفتني نيست. اين را هروقت مي خواهد براي بچه ها از جميد تعريف كند، ميگويد و بلافاصله قبل ازينكه آسيه دلخور شود و بگويد«اصلا مامان من خشك است» دستش را قلاب مي كند دور آنها و مي گويد « از بابا چي بگويم برايتان؟ من شماها را دوست دارم چون بچه هاي حميد باكري هستيد.»
من نمي توانم حميد را بگويم نمي دانم كدام گوشه اش را بگويم از او فقط چشم هايش را يادم مانده كه هميشه از بي خوابي قرمز بود انگار اين چشمها ديگر سفيدي نداشت. وقتي گفتند شهيد شد، گفتم« الحمدلله؛ بالاخره خوابيد. خستگيش در رفت»
حالا فكر مي كنم «نكندخداي نكرده اين روزها به ظواهر آلوده شده باشم يا خلاصه حتي؟» ياد آن روزها مي افتم كه به حميد التماس مي كردم مرا هم با ماشين اداريش ببرد برساند بسيج كه محل كار هردومان بود. خانه مان جاي دوري بود كه ماشين رو نبودبايد بيست سي دقيقه پياده مي رفتيم تا به جاده مي رسيديم. او فقط مرا تا ايستگاه مي رساند و خيلي جدي مي گفت« پياده شو فاطمه با ماشينِ راه بيا» مي گفتم من كه از بسيج حقوق نمي گيرم فكر كن روزي يك تومان به من حقوق مي دهي. اين يك تومان را بگذار به حساب كرايه ماشين» مي گفت « ما نبايد باعث شويم مردم به غيبت و تهمت بيفتند.» گاهي عصرها دير مي شد و غيرتش هم اجازه نمي داد من تنها برگردم با دوچرخه اش پياده دنبال من مي آمد اين ها همه را به خاطر من مي كرد. حتي اگر خودش در خطر بود بيشتر نگران من بود تا خودش.
آن آموزش نظامي را هرگز فراموش نمي كنم حميد رفته بود بالاي صخره و در يك لحظه بين طناب و صخره گير كرد. مي گفت « من اصلا نگران خودم نبودم. از آن بالا دنبال تو مي گشتم علامت بدهم نگران نباشي» گفتم« بند دلم پاره شد امانگذاشتم بفهمي چون مي دانستم داري آن بالا به چي فكر مي كني»
واي به وقتي كه پيش من بود و سنگي جلوي پامان مي افتاد. مثل آن بار كه آمديم خانه و يادمان افتاد كليد را فراموش كرده ايم. حميد با آن قد بلندش از ديوار رفت بالا و خودش را پرت كرد انداخت توي حياط. از افتادنش معلوم بود كه بدجوري خورده زمين. ولي در سريع باز شد با لبخندي كه حميد خيلي سعي مي كرد درد را در آن نشان ندهد. گفتم « با اين افتادنت گفتم شايد...» گفت « افتادن كه افتادم. پام هم بگي نگي يك مرگش شده فقط ترسيدم نكند تو نگران بشوي»
تمام آنهايي كه من و حميد را مي شناسند مي گويند « احساس مي كنيم حميد خيلي سخت شهيد شده» نه اينكه دوست نداشته باشد شهيد شودنه بلكه منظورشان اين بود كه او در اوج علاقه اش به من و بچه ها شهيد شده و خودش هم خوب مي دانسته. نه او، كه حاج همت هم... و حميد، حميد، حميد من
من اگرقرار بود يكبار ديگر زندگي كنم برنامه ام را جوري تنظيم مي كردم كه با علم بيشتري همين زندگي را دوباره تجربه كنم. مطمئن باشيد كه باز با حميد باكري ازدواج مي كردمباز همان آوارگي ها را تحمل مي كردم، باز بعد از شهادتشان مي رفتم قم، باز با خانواده ي همت و زين الدين و مهدي همسايه مي شدم و باز افتخار مي كردم كه فقط چهار سال با حميد زندگي كرده ام و همه چيز را ازش آموخته ام.
من حاضر نيستم اين چهار سال زندگي با حميد را با هيچ چيز گرانبهايي عوض كنم.
خلاصه اي از:
کتاب نیمه ی پنهان ماه(حمید باكري به روایت همسر شهید)/ حبیبه جعفریان/ انتشارات روایت فتح/چاپ هشتم۱۳۸۴ / تلفن 88809764
کتاب به مجنون گفتم زنده بمان(حمید باكري به روایت همسر شهید)/ فرهاد خضری/ انتشارات روایت فتح/چاپ سوم۱۳۸۳ / تلفن 88809764
خط شهدا خطی ممتد است که از هبوط آدم آغاز شده و تا عروج آخرین انسان ادامه خواهد داشت