به ستاره غرب امير سرتيپ خلبان شهيد علي اكبر شيرودي
به مناسبت هشتم ارديبهشت ماه سالروز شهادت علي اكبر شيرودي
مي خواهم از انساني بزرگ برايت بگويم
همو كه امام با شنيدن خبر شهادتش بعد از سكوتي طولاني فرمود: « شيرودي آمرزيده شده است »
و آقا هم فرموده اند: « شيرودي اولين نظامياي است كه من در نماز به او اقتدا كردم »
مي خواهم از ستاره غرب برايت بگويم
از قلبي كه عشق شجاعتي عجيب به او داده بود و ايمان دوست داشتني اش كرده بود.
از روحي كه بر زمين قرار نمي گرفت ، حتي پرواز در آسمان هم قانعش نمي كرد تا روزيكه به معراج رفت.

از ابتدا
چه فرقي مي كند كي و در كجا به دنيا بيايي، وقتي مي تواني زمان و مكان را شيفته ي خود نمايي
پس بگذار سريع بگويم و بگذرم: او در دي ماه سال 1334 در قريه «بالا شيرود» واقع در حومه تنكابن متولد شد و كودكي را در زير سايه پرمهر و زحمتكش پدر كشاورز خويش گذراند و علوم و قرآن را از او آموخت.
روستايشان دبستان نداشت و او هر روز آن همه راه را تا روستاي مجاور مي رفت و برمي گشت تا در تاريكي نماند. هوش و استعداد و جديتش او را در مدرسه از ديگران ممتاز مي كرد و همه آينده اي درخشان را در پيشاني او به راحتي مي خواندند.
مي گويند هرگاه از مدرسه برمي گشت بي درنگ لباس كار مي پوشيد و به عنوان يك كمك كار كوچك دلسوز به زمين كشاورزي مي رفت تا دستان پدر را ياري كند بلكه قدري زحمات او را در تامين معاش جبران نمايد.
اين رويه را در دبيرستان هم ادامه داد و بعد عازم تهران شد تا تحصيلاتش را ادامه دهد.
ارتش چرا؟
اواسط سال تحصيلي 1351 بود، او حاضر بود با درآمد ناچيز زندگي كند ولي از فعاليتهاي سياسي مذهبي خود در تهران دور نشود. تقريباً تمام تلاش هايش بينتيجه ماند. عدهاي به او پيشنهاد مي كردند كه وارد ارتش شود. اما او با خود ميانديشيد. كدام ارتش؟ ارتشي كه آمريكا آن را تشكيل داده و ضامن حكومت طاغوت است. اين سؤال و صدها سؤال ديگر ذهن علياكبر را به خود مشغول ساخته بود. كه ناگهان جرقهاي در فكرش آرامش را براي او به ارمغان آورد. او ميتوانست به مانند موسي مدتي را در دستگاه فرعون بگذراند و سپس در خدمت انقلاب باشد. هنوز مردد بود اما اميد به آينده شيرودي را در ادامه راه مصمم نمود. با چنين تحليلي وارد ارتش شد و پس از گذراندن دوره مقدماتي خلباني به پادگاه هوانيروز اصفهان منتقل شد تا خلباني كارآمد و لايق باشد. در دوران آموزش با مسايل خريد اسلحه جنگي از خارج كشور بيشتر آشنا گشت. اطلاعات لازم را در اختيار افراد مطمئن و روحانيون قرار داد و از توسل به ائمه زيارت امامزادهها و مطالعه كتب مذهبي غافل نشد.
آنچه در ارتش مي ديد خصوصا وابستگي همه جانبه و خفت بار در برابر بيگانگان خار در چشم و استخوان در گلوي او و افرادي چو او بود كه گاه منجر به طرح نقشه هايي براي تنبيه اركان خودفروخته ي نظام ستمشاهي مي شد:
دريكي از رزمايش هاي نظامي كه قرار بود با حضور يكي از اعضاي خاندان طاغوت برگزار شود او تصميم مي گيرد با بالگرد مسلح خود به جايگاه مسئولان وقت حمله كند تا با درك فيض شهادت آن عناصر ناپاك حكومتي را از بين ببرد ، اما آن همايش هرگز برگزار نشد و دستي او را براي روزي ديگر در صحنه اي خاص نگه داشت.
جرقه هاي انقلاب آشكارتر از هميشه بر دامن حكومت پهلوي شعله ور مي شد و او انگار نه انگار ارتشي نظام است پنهاني به تظاهرات ميرفت و در حمايت از انقلاب اسلامي مردم شعار ميداد و فعاليت ميكرد.
بعد از انقلاب
انقلاب پيروز شد و او لحظه اي آرام و قرار نداشت درتمامي عرصه ها هركجا نياز بود با تمامي وجود خدمت مي كرد.
دلاوري هاي اين مرد بزرگ در صحنه هاي مختلف دفاع از حريم ايران اسلامي تجسمي از ايمان اراده و تخصص بود.او به همراه شهيدان«كشوري » و «سهيليان» در سركوب اشرار مسلح كردستان چنان قهرماني و رشادت نشان داد كه شهيد فلاحي او را ستاره غرب ناميد.درخشان بودن ستاره غرب از قلب سرشار از ايمانش بود كه تنها عشق و ايمان است كه مي تواند شجاعت و رقت را توامان به دلها هديه كند:
روزي هنگام تعقيب ضد انقلاب اتومبيل بليزري را كه در زير درخت قطوري استتار شده بود شناسايي و تصميم به انهدام آن گرفت. درجه و سرعت راكت را تنظيم كرد دستور شليك راكت را سروان سهيليان دستيار شهيد شيرودي داد. اما ناگهان علياكبر فرمان هليكوپتر را گرفت و جهت پرواز را تغيير داد. پس از اينكه هلي كوپتر را به محل امني هدايت نمود با دوربين مخصوص به سروان سهيليان كه از اين كار او متعجب شده بود. كودك معصومي را نشان داد كه در نزديكي اتومبيل اشرار مشغول بازي بود. شيرودي دوباره پروازكرد و مسير را چنان تغيير داد كه ابتدا كودك از باد هلي كوپتر ترسيده و فرار كند تا آنان بتوانند براي انهدام اتومبيل اقدام نمايند. او زمانيكه مطمئن شد خطري متوجه كودك نيست راكت را شليك كرد.( قابل توجه جانيان صهيونيستي)

جنگ تحميلي
با آن همه مشغله كمك به پدر را از ياد نبرده بود ، شهريور 1359 در مزرعه پدر مشغول برداشت محصول بود كه خبر تجاوز دشمن بعثي به حريم مقدس ايران اسلامي را شنيد.بيدرنگ داس و طناب را بر زمين نهاد و به سرعت خود را به پايگاه هوانيروز كرمانشاه رساند.
از سر پل ذهاب اخبار نگرانكنندهاي به گوش ميرسيد كه حاكي از پيشرفت عراقيها به سوي اين منطقه بود. حدوداً سه لشگر از نيروهاي عراقي در حال حركت به سمت سرپل ذهاب بودند تانكها پشت سر هم و به سرعت پيشروي ميكردند. در پادگان ابوذر مستقر بودند كه دستور عقبنشيني دادند. شيرودي كه از اين دستور عصباني بود گفت :«دشمن در سراسر مرزهاي ما در حال پيشرفت است. هركجا كه او پيشروي كرد ما بايد عقب نشيني كنيم؟ نظر من اين است كه بمانيم و تا جائي كه امكان دارد مقاومت كنيم و مانع از پيشرفت آنها بشويم.» بقيه هم موافقت نمودند. مهماتگيري هليكوپترهاي آغاز شد و بدون معطلي به طرف عراقيها پرواز كردند. سه فروند بالگرد و 12 نفر خدمه در مقابل يك كشكر تا بن دندان مسلح عراق ايستاد. تانكها دور خودشان مي چرخيدند و با هم تصادف ميكردند. غافلگير شدند و بي هدف شليك ميكردند. سه روز نبرد شجاعانه خدمه به انهدام 150 تانك و به هلاكت رسيدن صدها نفر شد و متجاوز را كيلومترها به عقب راند.
بنی صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد، اما خلبان شیرودی درجه تشویقی را نپذیرفت و تنها خواسته اش این بود که کارشکنی های بنی صدر و بی تفاوتی برخی از فرماندهان را به عرض امام (ره) برساند. در همان ایام به دستور فرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقاء یافت، اما طی نامه ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه در 9 مهر 1359 چنین نوشت:
" اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می باشم و تا کنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ ها شرکت نموده اند، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته ام و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که بوده ام، برگردانید".
شهید شیرودی در عملیاتهای پروازی خود تلفات سنگینی را به نیروها و تجهیزات دشمن در نقاط استراتژیکی غرب کشور وارد کرد. در 13 دی ماه 1359 وقتی خیانت های آشکار بنی صدر را دید به افشاگری پرداخت و از شنوندگان سخنانش خواست با ایمان و اسلحه و چنگ و دندان از میهن اسلامی دفاع کنند. در همین ایام شهید علی اکبر شیرودی را به خاطر باز پس گیری ارتفاعات بازی دراز بازداشت تنبیهی کردند و در واکنش به این مساله روحانیون متعهد و اعضای سپاه کرمانشاه مراتب ناراحتی خود را در اسرع وقت به اطلاع اعضای شورایعالی دفاع از جمله آیت الله خامنه ای و حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی رساندند و حکم بازداشت وی در 6 دی ماه سال 1359 منتفی شد.
وی در مصاحبه ای که در مجله پیام انقلاب منتشر شد، علت زنده ماندنش را پس از چند هزار مأموریت هوایی و انجام بالاترین تعداد پروازهای جنگی در دنیا و نجات یافتن از 360 خطر مرگ مشیت و عنایت الهی عنوان کرد.
در يكي از همان روزهاي جنگ خبر بيماري فرزندش را به او دادند تا او براي معالجه فرزندش چندروزي جبهه را ترك كند اما او با صراحت مخالفت كرده بود و گفت:« زماني كه جوان هاي ما در جبهه ها به شهادت مي رسند بايد ياور آنها بود تا دشمن نتواند همه هستي فرزندانمان را بگيرد»
چنان كه خودش مي گفت: توان مبارزه و رزم را از مكتب نوراني اسلام گرفته بود و به قول وي: مكتب بود كه در جبهه ها مي جنگيد. او از كودكي با مكتب رهايي بخش اسلام آشنا شده بود و با مطالعه تاريخ اديان مختلف ايماني راسخ به مباني اسلام داشت . اين ايمان تا بدان جا اوج گرفته بود كه رهبر انقلاب اسلامي حضرت آيت الله خامنه اي روحي فداه در بيانات خود فرموده اند: « شيرودي اولين نظامياي است كه من در نماز به او اقتدا كردم »
سخن شهيد
وقتي كه براي در هم كوبيدن مواضع دشمن پرواز ميكنم حالتي دارم كه يك نفر عاشق به طرف معشوق خود مي رود. هرلحظه كه مي گذرد فكر مي كنم به معشوق نزدكتر ميشوم. وقتي در حال برگشتن هستم هرچند كه پروازم موفقيتآميز بوده باشد باز مقداري غمگين هستم چون احساس مي كنم هنوز آنطور كه بايد خالص نشدهام تا مورد قبول دعوت خدا قرار بگيرم.
دستنوشته شهيد شيرودي
من يك سرباز ساده مكتب اسلام هستم كه هنوز نتوانستهام خودم را در حد كمال قرار بدهم. شاگرد هيچ مكتبي نيستم فقط شاگرد اسلام نه مليگرا و نه و هيچمكتب در اسلام ما فقط ميتوانيم يك سرباز ساده باشيم تا روزي كه به شهادت برسيم در آن روز خداوند بزرگترين درجه افتخار را به من عنايت مي فرمايند. براي من مكان فرق نميكند حتي در درون خانهام اگر كسي بخواهد عليه اسلام حرف بزند قيام ميكنم با او مقابله ميكنم. براي من شهر مكان و خانه مطرح نيست اسلام مطرح است
عروج:
چه فرقي مي كند كي و كجا به معراج روي،وقتي كه معراج رفتن از مرز زمان و مكان خارج است.
پس بگذار سريع بگويم و بگذرم: در شب هشتم ارديبهشت ماه سال 1360 به خلبان شيرودي خبر دادند كه تانكهاي عراقي به سمت قره بلاغ دشت ذهاب در حركتند. او كه جنگيدن را تكليف شرعي خود ميدانست. شب را به راز و نياز پرداخت. پس از اقامه نماز صبح لباس رزم پوشيد و آخرين تعلقاتش را بر زمين نهاد و با هلي كوپتر به مصاف با دشمن شتافت و پس از انهدام چندين تانك دشمن هليكوپتر وي مورد اصابت قرار گرفت و روح پرفتوحش نداي ارجعي پرودرگارش را لبيك گفت سينه پاكش كه صفحه رنگين تاريخ انقلاب بود خونين شد و او عاشقانه در خون غلطيد. امام عاشقان خميني كبير (ره) پس از شنيدن خبر شهادت سردار رشيد اسلام علياكبر شيرودي به فكر فرو رفت و به جاي آنكه براي او طلب آمرزش كند فرمود :« شيرودي آمرزيده شده است».

منابع:
بر بالهاي سيمرغ/ گردآوري و تنظيم: علي اعواني/ نشر اجا
ستاره غرب / ماهنامه امتداد شماره 5


خط شهدا خطی ممتد است که از هبوط آدم آغاز شده و تا عروج آخرین انسان ادامه خواهد داشت